تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
برگرفت و اول خود چاشنى گرفت بعد از آن در پيش فيروز شاه داشت . شاه‌زاده قبول نكرد و نستاد . آن كودك گفت چون شما از راه آمده‌ايد و حرارت راه اثرى كرده باشد ، چرا شربتى چنين نمىخوريد ؟ فيروز شاه گفت تا خداوند سراى ، آنكس كه مرا درين قلعه آورد ، نيايد و من او را نبينم و از دوستى و دشمنى او معلوم نكنم ، هرگز در خانهء او شربت و طعام نخورم . آن كودك گفت اى شاه و شهريار ، خداوند اين سراى بجان و دل دوستار شماست و شما را به جهت محبت آورده است . شما شربت نوش كنيد كه خداوند خانه نيز به خدمت خواهد رسيدن . فيروز شاه گفت تا خداوند خانه نيايد و در پيش من ننشيند ، من هرگز شربت نخواهم خوردن . گفت پس من بروم و بگويم كه تا اول خداوند خانه بيايد كه تا شما او را ببينيد و شربت نوش كنيد . پس آن قدح شربت را گداشتند و بدر رفتند . لحظه‌يى شد ، چهار كنيزك مطرب هريك با سازى غير مكرر ، در غايت حسن و جمال درآمدند ، و در عقب ايشان دو كنيزك ديگر ماه‌رو درآمدند ، شمعهاى كافورى در دست ، بنهادند و جمعى ديگر درآمدند . اسباب مجلس از صراحى و پياله و طبقهاى زرين و سيمين و عود سوز و مجمره و آنچه اسباب مجلس ملوك باشد درآوردند . جمله مرصع به انواع جواهر چنانك فيروز شاه مثل آن اسباب هرگز نديده بود . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون لحظه‌يى بگدشت هم آن كودك درآمد و گفت اى خداوند بدان و آگاه باش اينك خداوند خانه مىآيد تا معلوم باشد . شاه‌زاده نگران شد كه از ناگاه پرده برداشتند و جمعى كنيزكان ماه‌روى درآمدند و در عقب ايشان يك دخترى چون سروى آراسته در غايت حسن و جمال و كمال آراسته و پيراسته چنانك زبان از وصف حسن او قاصر است ؛ تو گفتى كه خورشيد تابانست كه پديد آمده است . فيروز شاه را « 1 » آن جمال و كمال و لطافت عجيب و غريب آمد بىاختيار از براى آن ماه‌روى خورشيد جمال برخاست . آن دختر چون درآمد در پيش فيروز شاه خدمت كرد ؛ گفت ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : را از .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 271 | مولانا محمد بن احمد بيغمى