با ايرانيان من جنگ خواهم كردن . قيصر گفت من نيز ترا انعام كنم و سرت از گنبد گردان بگدرانم . فرخزاد دست قيصر ببوسيد و بازگشت . از آن طرف سپاه ايران بازگشتند . ملك داراب در فكر فرزند بود كه آيا پسرم كجا رفت و آن سوار كه بود و پسرم را كجا برد ؟
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه در عقب آن سوار روانه شد . آن سوار در آن بيشه ميرفت و شاهزاده در عقب او ميرفت تا در آن بيشه در آمدند . موضع عجب و بيشه . فيروز شاه بدلالت آن سوار ميرفت . چون اندكى برفتند ، از ناگاه كودك پياده پيدا شد ، در پيش پيش مىدويد تا شب درآمد .
درهيى عظيم پيشآمد ، در آن دره صد هزار درخت و علف از گوش مركب ميگدشت . عظيم با هيبت جايى بود . شاهزاده را عجب آمد ، تا بسيارى برفتند .
قلعهيى پيدا شد ، آن كودك پيشرفت و در قلعه را برگشود . بعد از آن در آن قلعه درآمدند و در قلعه را از عقب بربستند ، تا در ميان قلعه درآمدند . ايوان سر بر فلك برآورده بود . چون آن سوار و آن پياده بر در ايوان رسيدند چند كنيزك از آن ايوان بيرون آمدند . شمعها و چراغها در دست داشتند . آن سوار پياده شد و در آن ايوان درآمد . آن پياده عنان اسب فيروز شاه را بگرفت و گفت شما نيز پياده شويد كه در ايوان رويم . فيروز شاه فرود آمد و قدم در آن ايوان نهاد . آن كنيزكان شمعها در دست ، پيش پيش شاهزاده مىرفتند تا در ميان ايوان بموضع خوب رسيدند . شاهزاده را بر منصب بنشاندند و چند شمع كافورى در لگن زرين در پيش شاهزاده بنهادند و جمله بدر رفتند . فيروز شاه متحير درمانده بود كه چنين قلعهيى در چنين جايى مجهول ، اين چه نوع است ؟ متحيروار نگاه مىكرد كه از ناگاه همان كودك پياده درآمد و كنيزكى در عقب طبقى زرين در دست و در ميان آن طبق قدحى زرين و سر آن قدح پوشيده در پيش فيروز شاه بنهاد ، و بعد از آن سر آن قدح برداشت . شربتى مطيب بمشك و گلاب ؛ آن كودك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٠