تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
بيايم ؟ آن سوار گفت اگر بيايى از عين الحيات هم خبرى دارم ، بگويم . فيروز شاه چون نام عين الحيات بشنيد ، خرم شد . گفت برو تا برويم . آن سوار در پيش روان شد ، و [ با ] فيروز شاه بر قلهء آن پشته برآمدند و در عقب پشته ناپديد شدند . ملك داراب گفت اى حكيم ، فيروز شاه در عقب اين سوار چرا رفت ؟ طيطوس گفت هيچ باكى نيست . اگر دانستى كه دشمن است نرفتى . مؤلف داستان روايت كند كه از آن طرف قيصر گفت اين سوار فيروز شاه را برد شايد كه ديگر نيايد . در آن حالت آواز طبل و نقاره از عقب لشكر روم برآمد . قيصر گفت اين آواز طبل و نقاره چه بوده است ؟ گفتند ملك را بقاباد ، سپاه گل‌حصار است و سر لشكر جوانيست كه او را عشق‌آور نام است . قيصر گفت من هنر اين جوان بسيار شنيده‌ام كه بر در قلعهء خاك‌ريز قنطره را كشته است . جوان بهادرش نشان ميدهند . نقيبان پيش رفتند و سپاه فرخ‌زاد را در ميمنهء سپاه قيصر فرود آوردند . قيصر بازگشت و طبل آسايش زدند . چون قيصر فرود آمد ، روايت كرده‌اند كه فرخ‌زاد بدشمنى ايرانيان كمر بسته بود ، كه ميخواست هنر خود را به ايرانيان بنمايد كه اگر بهزاد را از من بهتر مىدانيد من از شما مبارزترم . چون فرخ‌زاد فرود آمد ، در حال قيصر او را طلب كرد و گفت اين جوانرا كه از قلعهء گل‌حصار آمده است پيش من بياريد تا او را ببينم . فرخ‌زاد ميدانست كه در آن سپاه كسان هستند كه او « 1 » را ديده‌اند و مىشناسند . مثل طيفور وزير و پسران شاه سرور و هلال عيار . اما صورت را عظيم تغييرى داده بود تا او را نشناسند . القصه او را پيش قيصر آوردند . قيصر فرخ‌زاد را بديد ، اعزاز كرد و بجاى نيك بنشاند و بنواخت و انعام فرمود و خلعت خاصه فرمود و دلدارى تمام كرد . فرخ‌زاد گفت بدولت ملك كارى با سپاه ايران بكنم كه تا عالم باشد از هنر من بازگويند . قيصر حكم كرد كه فردا كوس جنگ فروكوبند . فرخ‌زاد گفت فردا ميدان‌دارى از آن منست و
هامش
( 1 ) - در اصل : فرخ‌زاد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 269 | مولانا محمد بن احمد بيغمى