تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
او نرسيد . فيروز شاه گفت اكنون نوبت از آن منست . بگير ! طرم‌تاش بناكام و ناچار سپر در سر كشيد . چنانش بر قبهء سپر زد كه بند بر بندش بلرزيد و عرق كرد . مركبش وقت بود كه سينه بر زمين نهد و بعوض آب خون بينداخت . طرم‌تاش چنان شد كه سر از پاى گم كرد . با خود گفت اگر ضرب ديگر مىزند ، بيقين كه بهلاك مىآيم . رو بفيروز شاه كرد و گفت اى مبارز گيتى و اى پهلوان جهان و اى رستم زمان ، نيكو سه ضربم را گرفتى و مردانه ضربى زدى . و مرا معلوم نبود كه تو در ميدانم خواهى آمدن . من لايق ميدان‌دارى تو مركب برننشسته‌ام . امانم بده تا بروم و مركب لايق سوار شوم و بجنگ بيايم . فيروز شاه [ گفت ] برو كه امانت دادم ، تا بدانى كه مروت نيز دارم ، كه ميدانم كه تو اين امان از عجز ميخواهى . فيروز شاه ميخواست كه از حال آن سوار بداند كه بر آن بالاى آن پشته ايستاده بود . از آن جهت طرم‌تاش را امان داد . چون طرم‌تاش از ميدان بدر رفت ؛ قيصر گفت اى پهلوان چون بود كه از ميدان بيرون آمدى و فيروز شاه را نگرفتى ؟ طرم‌تاش گفت اى شاه اگر در عالم مرد هست ، اين ايرانيست . مركب لايق جنگ او نبود . من ازو امان خواستم ، مرا امان داد . اما مؤلف داستان گويد كه از آن طرف آن سوار كه بر بالاى آن پشته ايستاده بود ، چون ميدانرا خالى ديد مركب در ميدان جهانيد . برابر فيروز شاه آمد و بايستاد . فيروز شاه يك نعره بر آن سوار زد كه تو كيستى كه هيچ دوستى و دشمنى تو پيدا نيست ! از سپاه قيصر ميكشى و از سپاه من مىگيرى ! نگويى تا كيستى ؟ آن سوار گفت هركسى كه هستم با شما هيچ دشمنى ندارم . آن ياران ترا ببردم ، اما هيچ آزارى بديشان نرسانيده‌ام . فيروز شاه گفت نام تو چيست و نشان تو چيست ؟ گفت اى شاه‌زاده نام و نشان اينجا نمىتوان گفتن ، اگر آرزوى آن دارى كه نامم بدانى و نشانم ببينى در عقب من بيا كه درين بيشه رويم ، بمقام و مأوايى كه دارم ، ببينى و نامم بشنوى . فيروز شاه گفت چون از دوستى تو يقين نمىدانم ، در پى تو چون