تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
چه كسيست . طيطوس حكيم گفت از فعلش مىتوان دانستن كه با قيصر دشمنى دارد كه از سپاه او ميكشد و از سپاه ما مىگيرد . آن هردو سپاه فرود آمدند و به كار راستى جنگ مشغول شدند و آن شب بگدشت . فيروز شاه را خواب نمىبرد تا كى روز شود ، تا اين سوار بيايد و من در ميدانش روم و معلوم كنم كه چه كسى است ؛ تا روز برآمد . آن‌دو سپاه برخاستند و آهنگ ميدان كردند و در برابر هم صف برآراستند اول كسى كه عزم ميدان كرد پهلوان طرمتاش بود . گفت امروز ميدان از آن منست اگر آن سوار بيايد ، جوابش بگويم و اگر او نيايد جنگ با ايرانيان دارم . چون طرمتاش ميدانست كه بهزاد و فرخ‌زاد در سپاه نيستند ، تصور ميكرد كه كسى در آن سپاه كه با او حرب كند نيست . ميدان‌دارى فيروز شاه را نديده بود . چون بميان ميدان رسيد ، نعره زد و گفت منم طرمتاش برادر تيمورتاش . خون برادرم ميخواهم . فيروز شاه عزم ميدان كرد . از سر تا ناخون پاى آنچه پوشيده بود ، جمله مرصع بود ؛ و بر مركب گلگون تازىنژاد سوار گشته . چون بميان ميدان رسيد ، نعره بر طرم‌تاش زد و گفت اى حرام‌زاده ، تصور كرده باشى كه در سپاه ايران كسى كه با تو حرب كند نيست . اينك آمدم كه دمارت برآرم . منم فيروز شاه بن ملك داراب بن ملك بهمن بن اسفنديار . طرم‌تاش چون دانست كه فيروز شاه هست ، خرم شد و گفت اى ايرانى نيكت يافتم ! هم‌اكنون بضرب گرز گران دمارت برآرم . اين بگفت و حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر كشيد و آن ضرب گرز از دست طرم‌تاش آسان بگرفت . در سپاه ايران كسى نبود كه توانستى آن ضرب را گرفتن . شاه‌زاده بگرفت چنانك هيچ المى به دو نرسيد . طرم‌تاش آفرين كرد و گفت مردانه گرفتى اما اگر يك ضرب ديگر بگيرى مردانه باشى . فيروز [ شاه ] گفت بيار ! از آن محكم‌تر زد ، آن را نيز بگرفت . روايت مىكند راوى اين داستان كه آن سوار يگانه آمده بود ، بر بالاى آن پشته ايستاده بود و در ميدان نگاه مىكرد ، و تحسين بر دست و بازوى فيروز شاه مىكرد كه سه ضرب گرز از دست و بازوى طرم‌تاش بگرفت كه هيچ المى به دو و مركب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 267 | مولانا محمد بن احمد بيغمى