اما تو جانرا وداع كن ، كه در ميدان من آمدى زنده بيرون نخواهى رفتن ! شماط گفت اگر نيايى ترا به مردى ببرم . اين بگفت و به نيزه حمله كرد . آن سوار گزين نيزه در نيزهء شماط انداخت . لحظهيى بكوشيدند . از ناگاه آن سوار كمين بر شماط بگشاد و يك طعن نيزه بر كمرگاه شماط زد و شماط را بر خاك تيره انداخت و خود بباد مركب درگدشت . شماط بر خاك افتاد و او درگدشت . شماط از بيم جان برجست . پياده رو بسپاه خود كرد . آن يگانهء روزگار در عقب شماط رسيد و تيغى براند و سر شماط بر خاك تيره انداخت . شماس چون برادر [ را ] كشته ديد خود را بر خاك انداخت و فغان درگرفت . پنج هزار مرد در خاك ريختند .
آن سوار پشت بسپاه روم كرد و رو بسپاه ايران كرد و مبارز خواست . برانگيخت خورشيد شاه و نعره زد كه تو كيستى كه در ميان دو لشكر آمدهاى ؟ هيچ دوستى و دشمنى تو پيدا نيست . با پهلوان بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه چه كردى ؟
اگر دوست مايى از ما چرا گرفتى و اگر دشمن مايى از سپاه قيصر چرا ميكشى ؟
آن سوار گفت كه من از هردو سپاه فراغت دارم ، بيا تا چه دارى كه من با هردو سپاه عداوت دارم ! خورشيد شاه حمله كرد . آن سوار حملهء او را بگرفت . چون نوبت به دو رسيد مركب درخورشيد شاه جهانيد و سر دست فراز كرد و بند كمر خورشيد شاه بگرفت و زور كرد و او را از پشت مركب برداشت و رو بر بالاى پشته نهاد . چون بر قلهء پشته رسيد ، خورشيد شاه را بدان پياده داد .
روايت چنين كردهاند راويان اخبار كه چون جمشيد شاه چنان ديد ، از قلب سپاه رو بر بالاى آن پشته نهاد . چون برسيد ، يك نعره بر آن سوار زد كه برادرم را كجا مىبرى ؟ مرد ميدان تو منم ! بر بالاى آن پشته لحظهيى بكوشيدند . از ناگاه او را نيز از پشت مركب در ربود و در بيشه برفت و غايب شد . جمله از كار و كردار او در عجب ماندند هيچكس ندانست كه او كه بود و اين كار چرا مىكند . قيصر عظيم ملول بود . فيروز شاه گفت اگر فردا بيايد من در ميدان او روم و معلوم كنم كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٦٦