چنان بر بند كمر طالوق زد كه طالوق را بدان ضرب تيغ چون خيار « 1 » به دو نيم كرد .
جمله از آن ضرب زدن او عجب ماندند . فيروز شاه آفرين كرد و [ گفت ] تفرج كنيد كه اين سوار چگونه بهادرست و چه ضربى دارد ، كه اين كافر را چون بدونيم كرد .
قيصر چون آن بديد ، آه از جانش برآمد و گفت اين سوار چه كرد ؟ گفتند طالوق را بدونيم كرد . قيصر گفت مگر طالوق سخن بىادبانه گفت . يكى ديگر برويد و سؤال كنيد كه طالوق را چرا كشتى ؟ مگر به تو سخن بىادبانه گفت ؟
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه سوارى ديگر صيقل نام در ميدان درآمد و گفت اى شيرمرد ، طالوق را چرا كشتى ؟ مگر به تو سخن بىادبانه گفت ؟ آن سوار هيچ جواب نداد و مركب درو جهانيد . صيقل از بيم جان سپر پولاد در سر كشيد ، چنانش بر قبهء سپر زد كه تا بند كمرش بشكافت . فيروز شاه تحسين كرد . طيطوس گفت عجب سواريست ! از سپاه ما گرفت و از سپاه قيصر كشت ! گويا چه غرض دارد ؟ قيصر روم گفت اين حرامزاده ديوانه شده است ! از سپاه ايران دو سوار گرفت و از سپاه ما دو سرهنگ كشت . يكى مردانه مردى در ميدان رود و اين حرامزاده را بيارد « 2 » كه تا از وى سؤال كنيم كه چرا چنين كردى ؟ شماس و شماط هردو برادر آنجا بودند ، كه با سيف الدوله آن غدر كرده بودند . شماط آهنگ ميدان كرد و سر راه بر آن سوار گرفت . فيروز شاه گفت اگر اين سوار را مثل آندو سوار هلاك مىكند ، پس بىشك دوست ماست . گفتند اگر دوست ماست پس چرا از ما گرفت ؟
فيروز شاه گفت در گرفتن گردان ما حكمتى دارد . تا با اين مبارز چه خواهد كردن .
شماط در ميدان درآمد و يك نعره بر آن يگانهء روزگار زد كه تو كيستى كه هيچ دوستى و دشمنى تو پيدا نيست ؟ از سپاه ايران ميگيرى و از سپاه ما ميكشى ؟ بيا تا ترا پيش قيصر برم كه من بدين كار آمدهام و من به ديگران نمىمانم . من شماطم .
آن سوار گفت سر تو در هرچه بدتر قيصر نهاده « 3 » ! من چه پرواى ريش قيصر دارم ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : خيارش .
( 2 ) - در اصل : رويد . . . بياريد .
( 3 ) - اين جمله با آنكه دشنام است نگاه داشته شد .