فيروز شاه و ملك داراب عجب ماندند . قيصر روم عظيم خرم شد و از شادى بخنديد .
با طمطام وزير گفت كه اى وزير اين سوار عجب سواريست كه اين ايرانى را چنين آسان از پشت مركب در ربود . گويا چه كسى باشد ؟ طمطام وزير گفت هركس كه هست معلوم مىشود كه دوست ماست كه از دشمن ما گرفت . قيصر گفت مى بايست كه پيش ما مىآورد ، آيا كجا برد ؟ طمطام گفت معلوم شود . حاليا يكى ديگر هم از سپاه ايران عزم ميدان دارد تا چه خواهد كردن .
روايت كردهاند كه چون بهمن زرينقبا گرفتار شد ، برادرش بهمن زرينكلاه عزم ميدان كرد ، در مقابل آن يگانهء روزگار و مبارز گيتى آمد و يك نعره برو زد كه هى تو كيستى كه برادر شاهم را گرفتى ؟ گفت اينم كه مىبينى ! تا گفتن كمندى همچون سر زلف محبوبان در گردن بهمن زرينكلاه انداخت و عنان مركب بركشيد و پهلوان را از پشت مركب درآورد و همچنان كشان او را بالاى پشته برآورد و از عقب آن پشته غايب شد . جمله عجب ماندند كه اين سوار كه بود كه چنين دو پهلوانرا بگرفت . فيروز شاه و ملك داراب و جملهء گردان ايران عظيم ملول شدند . از ملالت كه داشتند طبل آسايش زدند كه سپاه بازگشتند . قيصر نيز بازگشت . جمله متحير بودند كه اين سوار چه كسى بود كه چنين كارى كرد .
قيصر اميدى داشت كه شايد پيش وى « 1 » آيد و آن گردانرا بيارد .
چون سپاه فرود آمدند ملك داراب بر تخت برآمد ، طيطوس حكيم و روشن - راى وزير و فيروز شاه و جملهء گردان جمع آمدند . ملك داراب گفت جاسوسى بدان لشكر بفرستيد تا كه ببيند اين سوار گردان ما را بدان لشكر برد يا بجاى ديگر .
جاسوسان برفتند و بازآمدند و گفتند كه قيصر نيز نمىداند كه اين سوار چه كسى بود . فيروز شاه گفت عظيم سوارى بود ، اگر يك بار ديگر بيايد توان معلوم كردن كه كه بود . از هردو طرف منادى جنگ زدند و سپاه به كار راستى جنگ مشغول
هامش
( 1 ) - در اصل : قيصر .