در خاك افتاد ، آه از جان قيصر برآمد . دست بر دست زد . آواز طبل بشارت از سپاه ايران برآمد . بهمن زرينقبا ديگر مبارز خواست . قيراب را برادرى بود خوشآب نام ، چون برادر خود را بدان صفت بديد ، بىاختيار مركب در ميدان جهانيد و از گرد راه كه رسيد بدشنام دادن مشغول شد . بهمن زرينقبا گفت اى كافر حرامزاده ، دشنام دادن چه شرط مردانست ! بگير كه تو نيز در پى برادر خواهى رفتن ! خوشآب سپر در سر كشيد ، چنانش بر قبهء سپر زد كه تا حلقش برهم دريد . يكى ديگر آمد بقتل آمد . تا يك ساعت هفت كس را بكشت . قيصر روم را دم فرورفت .
طرمتاش مىخواست كه در ميدان رود كه ناگاه از قلهء آن پشتهء سبز يك سوارى پيدا آمد ، بر مركب ابلقى سوار گشته ، از سر تا ناخن پا مغرق آهن و پولاد ، و آنچه مردان مرد را در روز مردى به كار آيد بر خود راست كرده ، چون سيلى كه از قلهء كوه فرود آيد از آن بالاى پشته عزم نشيب كرد . اين جنگ راست بر پاى اين پشته بود . تا چشم برهم زدن ، آن سوار دلير چون شير نر در ميان ميدان درآمد و سر راه بر بهمن زرينقبا بگرفت و يك نعره برو زد و گفت اى ايرانى ، عالم بدست شما دادهاند كه هرچه خواهيد بكنيد و هيچكس نباشد كه جواب كار شما بگويد ! اين بگفت و بضرب تيغ يك حملهء عظيم بر بهمن زرينقبا كرد و بهمن زرينقبا را از آن سوار خوفى عظيم در دل آمد و سپر پولاد در سر كشيد ، تا آن حمله را رد كند .
آن سوار يگانه و آن دلاور « 1 » فرزانه مركب درو جهانيد و سر دست فراز كرد و بند كمر ويرا بگرفت و زور كرد و بهمن زرينقبا را آسان از پشت مركب در ربود و بر بالاى سر برآورد و علم كرد تا هردو لشكر بديدند . اما آهستهاش بر زمين نهاد از پشت مركب به زير آمد و او را بربست و بر بالاى آن پشته برآمد . پيادهيى بر بالاى آن پشته ايستاده بود ، بهمن زرينقبا را بدان پياده داد و آن پياده او را در آن بيشه برد . باز آن سوار در ميدان آمد و بسر تازيانه از ايرانيان مبارز طلب كرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : سوار .