تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
پادشاه شد . تو آزرم پدر گوش نداشتى و سپاه بمصر كشيدى و وليد خالد را از تخت و مملكت معزول « 1 » كردى و گرفتى او را و در بند كردى . در حق او چه كردى تا در حق كسى ديگرچه كنى ؟ اكنون توقع مدار كه زنده از اين مملكت بدر روى . در ملكم درآمدى و بر تختم نشستى و فرزندم كشتى ، آمادهء جنگ باش كه جنگ است تا عاقبت چه شود . ملك داراب اين مكتوب را بخواند . در جواب گفت كه پدر پدرم دختر ملك روم را خواست . درين مملكت كار عظيم كرد و بلاى عظيم ازين مملكت دفع كرد . آن دختر بر اسفنديار عاشق شد و زن اسفنديار شد و فخر او در آن بود ، و پدرم ملك بهمن بضرب دست دختر ملك حارث را بگرفت و زن خود كرد ، نامه نبشتم بر وليد بن خالد ، گفتم كه با من جنگ مكن كه سودت ندهد ، بقول سرور يمنى و طيفور وزير خان‌ومان و ملك و پادشاهى خود را بر باد داد . پند من نشنيد ، ديد آنچه ديدنى بود . من باز از سر كرم و جوانمردى همان مملكت مصر را به پسرش صالح ارزانى داشتم كه تا عالميان بدانند كه مقصود من ازين جنگ كردن نه مملكت بود ، بلك عين الحيات بود . اكنون ترا نيز نصيحت ميكنم كه با من حرب مكن اگر پسرت كشته شد لابد چيزى ميطلبيد كه نه لايق او بود . عين الحيات زن فيروز شاهست ، هركس كه [ به ] چشم خطا در زن و فرزند كسان نگاه كند ، لابد كه سزايش آن باشد ، و تو در عوض خون پسرت سياوش نقاش را كشتى . خونى بخونى رفت ؛ و عين الحيات در مملكت تو غايب شده است ، او را پيدا كن و پيش من بفرست و با ما صلح كن تا ما مملكت به تو بگذاريم ؛ و اگر فرمان نبرى لابد كه تو نيز چون ديگران از ملك و مملكت برآيى . طاقور گفت اين كلمات را بر جايى رقم كنيد كه مكتوب شما را برسانم ، بنوشتند و به دو دادند تا برفت . چون مكتوب بقيصر روم رسيد ، مطالعه كرد ، فرياد از نهادش برآمد . گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : معذول