بنگريد كه ملك داراب خون پسر مرا با دزدى برابر مىكند . اى گردان و اى مبارزان به كار راستى جنگ مشغول شويد ! نقيبانرا طلب كردند كه در سپاه منادى جنگ زنند كه فردا روز جنگ است ، جنگ بايد كردن . سپاه به كار راستى حرب مشغول شدند . جاسوسان رفتند و اين خبر را بملك داراب رسانيدند كه فردا روميان جنگ خواهند كردن . ملك داراب نيز به كار راستى حرب مشغول شد « 1 » و آن شب همه شب اسباب جنگ مهيا كردند تا آن شب تاريك بروز روشن مبدل شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد و عالم بنور خورشيد منور شد .
در اول روز كوس حربى فرو كوفتند . آندو سپاه در مقابل يكديگر صف بر - آراستند . سپاه روم پانصد هزار سوار و پياده و سپاه ايران سيصد هزار . چون از هر دو طرف كار آندو سپاه تمام شد ، اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود از سپاه ايران آراسته و پيراسته و بر خنكى جنگى سوار شده از سر تا قدم در آلت جنگ فرو رفته بود . بدين صفت عزم ميدان كرد ، چون بقلب ميدان رسيد يكى نعره زد كه هركه داند داند و هركه نداند بداند كه منم بهمن زرينقبا ، خدمتكار ملك ايران ملك داراب بن ملك بهمن بزرگ . بياييد هركه از شما بزرگتر است و مبارزتر است . با قيصر گفتند كه اين مبارز است كه خامانديش را كشت و تاج و تخت ترا ببرد . قيصر گفت سوارى مردانه در ميدان رود « 2 » و اين ايرانى را زنده در پيش من آرد « 3 » تا بعوض تختم نگاه دارم و در بند كنم . سوارى رومى آهنگ ميدان كرد .
قيصر سؤال كرد كه اينكه بود كه در ميدان رفت ؟ گفتند كه پهلوان قيرابست و اين قيراب از جملهء مبارزان بود . چون بميدان رسيد هم از گرد راه حمله كرد .
بهمن زرينقبا حملهء او را رد كرد . پهلوان حمله كرد ، او نيز رد كرد . چون چند حمله در ميان ايشان رد شد ، از ناگاه بهمن زرينقبا كمين بر قيراب بگشود و يك تيغ در زير بغل قيراب زد كه يك دستش با سر و گردن در خاك انداخت . قيراب
هامش
( 1 ) - در اصل : شدند .
( 2 ) - در اصل : رويد
( 3 ) - در اصل : آريد .