قيصر در پيش تست . هيچ انديشه مكن كه مملكت روم را نيز بخواهى گرفتن .
چون قيصر روم برسيد از ناگاه چشمش بر آن پشته افتاد كه ملك داراب بر آن پشته بود . سؤال كرد كه آن جمع سواران كيستند كه بر بالاى آن پشته جمع شدهاند ؟ گفتند ملك دارابست كه از سر آن پشته بر ما نگرانست . قيصر گفت فرود آيم و پيغامى چند بملك داراب بفرستم . چون قيصر درگذشت ، از عقب قيصر طرمتاش با سپاه گران رسيد . گفتند كه اين طرمتاش است كه رسيد . فيروز شاه گفت دريغ از بهزاد كه اين حرامزاده را بگرفت ، با برادرش فرخزاد هردو غايب شدند ! طيطوس حكيم گفت اول فرخزاد پديد آيد و در مملكت ديگر بهزاد بما برسد .
از آن طرف ديگر قيصر فرود آمد . ملك داراب نيز بر تخت برآمد . لحظهيى بگذشت ، سرهنگى از در بارگاه درآمد و گفت ملك را بقا باد . شخصى برسولى از پيش قيصر آمده است و بار مىطلبد . ملك گفت درآيد . جوانى رومى درآمد و خدمت كرد و در برابر تخت بايستاد و سر در پيش انداخت . ملك داراب سؤال كرد كه اين جوان بچه كار آمده است و نامش چيست ؟ گفت بنده را نام طاقور رومى است ، مكتوبى به حضرت آوردهام . ملك داراب گفت مكتوبت برسان . طاقور مكتوب را بداد ، مطالعه كردند ، نبشته بود كه :
ملك داراب را معلوم باشد كه پدر پدرت اسفنديار بود ، در روزگار پدر پدرم ملك جالقوس بملك روم آمد و درين مملكت روم گرگى عظيم پيدا شده بود ، و خلق از آن جانور به زحمت بودند ، اسفنديار آن گرگ را بكشت . جالقوس شاه دختر خود را بوى داد كه بهمن بزرگ از آن دختر پيدا شد كه پدر تو بود . ما را با تو از آن روز نسبتى خويشى بود . ترا آزرم خويشى نشد كه سپاه در مملكت ما كشيدى و عياران فرستادى تا فرزند دلبندم را بكشتند و مرا بداغ دل بنشاندند ؟ اما اين توقع از تو محال است كه پدر تو بهمن بزرگ بمصر رفت و دختر ملك حارث را بخواست و سپاه مصر ببرد و دفع لؤلؤ كرد و مملكت را از دست لؤلؤ بستد و خود
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٥٩