تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
گفتن و خون شاه‌نوش را طلب كردن . قيصر گفت اى طم‌طام اين بد بود كه تختم بدست ايرانيان افتاد ، ناموسم رفت ! گفت شاها ناموس پادشاهان علم است . علم ملك داراب كه از شصت من زر سرخ است ، در پيش تست . ازين نوع بسيار واقع مىشود . دل خود را بهرچيزى پريشان نمىبايد كردن ، تا دل از جنگ كردن نترسد . از اين نوع سخنى چند بگفت و قيصر را تسلى بكرد و روانه شدند . از آن طرف ملك داراب با سپاهى عظيم رسيدند . ملك داراب نگاه كرد ، دشتى ديد چهل فرسنگ در چهل فرسنگ ، جمله گل و لاله و زعفران . در ميان اين صحرا پشته‌يى عظيم بلند و سبز چون زمرد ، در قفاى آن پشته بيشه‌يى عظيم كه مار نتوانستى گذشتن . ملك داراب را خوش‌آمد . بجاى بهتر خيمه و بارگاه زده بودند . ملك داراب بر تخت برآمد . امرا هريك برجاى خود قرار گرفتند . چون سه روز بگذشت ، جاسوسان رسيدند . مينوفرنگ و جلدك جاسوس خبر آوردند كه فردا كه آفتاب طلوع مىكند قيصر روم با پانصد هزار مرد مىرسند . ملك داراب حكم كرد تا لشكريان به كار جنگ مشغول شوند و غافل نباشند كه دشمن رسيد . چون شب درآمد طلايه بيرون كردند . آن شب طلايه داشتند تا روز برآمد . ملك داراب سوار شد با فيروز شاه و با گردان بر آن بالاى آن پشته شدند و چشم در آن بيابان انداختند . چون لحظه‌يى بگذشت از روى بيابان گرد برآمد . از دل گرد و گريبان گرد آواز كوس حربى و نالهء ناى رزمى مىآمد . گرد از هم بشكافت ، سر شقهء علمها پيدا شد . سپاه روم جوق‌جوق و فوج‌فوج هم‌چون كوه پولاد پيدا شدند . هركس كه مىرسيد دشمن شناسان نام و نسب او ميگفتند . تا وقتى كه قيصر روم و وليد خالد و سرور يمنى و سكندر شاه اسكندرانى و ملك مسروق بن عتبه رسيدند و در پيش ايشان علم لشكرشكن ملك داراب را كه هلال عيار دزديده بود ، و در پيش قيصر برده بود [ مىآوردند ] . طيطوس حكيم گفت اى شاه اگر علم تو در پيش قيصر است ، تخت و بارگاه