26 جنگ داراب و قيصر
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف سپاه شكسته بازگشتند .
قيصر از برابر مىآمد . آن سپاه شكسته بقيصر رسيدند و احوال باز نمودند كه چون ما بلالهزار رسيديم ، از آن طرف بهمن زرينقبا از طرف ملك داراب هم از براى جاى گرفتن رسيد . پهلوان خامانديش در ميدان رفت و از آن طرف بهمن زرينقبا در ميدان آمد و بسيارى جنگ كردند . عاقبت آن ايرانى غالب آمد و پهلوان خامانديش را بكشت . سپاه برهم زدند . شكست بر سپاه ما آمد و ما را بشكستند و از ما بسيارى قتل كردند و تخت و سراپرده ببردند . چون قيصر اين سخن بشنيد ، آه از جان قيصر روم برآمد كه تختش از زر بود . گفت دريغ از ملك و مملكت من كه جمله در سر كار « 1 » يمنيان رفت ! دريغ از فرزند جوانم كه بشومى اين قوم بهلاك آمد ! دريغ از نام و ناموسم كه بر باد رفت ! طمطام وزير گفت چرا چنين ميگويى ؟ ترا چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار شهر و قصبه و قلعه هست . همه در فرمان تواند و هنوز ايرانيان يكى نگرفتهاند . به استقلال تمام پاى در ركاب دارى ، چرا خود را نوميد ميكنى ؟ مردانهوار ايستادگى مىبايد كردن و جواب
هامش
( 1 ) - در اصل : سروكار .