تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
سپاه بهمن زرين‌قبا نيز حمله كردند . بهمن زرين‌قبا چون چنان ديد خنجر بركشيد و سر خام‌انديش را از تن برداشت و از سينه‌اش برخاست . آن سر بر سر نيزه كردند و تيغ در آن سپاه نهادند . لحظه‌يى جنگ كردند تا عاقبت شكست بر آن سپاه آمد . چندان‌كه خواستند كه خيمه و خرگاه و سراپردهء قيصر را ببرند نتوانستند . عاقبت روميان هزيمت شدند ، تخت و سراپردهء قيصر بجا گذاشتند و برفتند . بهمن زرين‌قبا بفرمود تا تخت و سراپردهء قيصر را با غارتى چند كه گرفته بودند پيش ملك داراب فرستادند و آنچه بود باز نمودند . اين خبر پيش ملك داراب گفتند كه بهمن زرين‌قبا چنين كارى كرده است و خام‌انديش را كشته است و تخت قيصر را با سراپرده‌اش گرفته‌اند و آورده‌اند . ملك داراب خرم شد و حكم كرد تا طبل بشارت زدند . ملك داراب گفت از آن روز كه آن حرام‌زاده هلال‌عيار علم لشكرشكن مرا دزديد ، خاطر من نگران بود . خداى تعالى فرصتى عظيم به بهمن زرين‌قبا داده كه بعوض علم لشكرشكن من تخت و سراپردهء قيصر را بياورد . اما زود بايد رفتن مبادا كه سپاهى از عقب پهلوان بروند . پس حكم شد كه لشكر متوجه لاله‌زار شوند .