تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
تقدير چنان بود كه هم در آن روز خام‌انديش با ده هزار سوار رسيد . آن‌دو سپاه بيك دم بهم رسيدند و برابر هم صف برآراستند . خام‌انديش سؤال كرد كه اين چه سپاه است كه از آن طرف رسيدند ؟ گفتند كه پهلوان بهمن زرين‌قبا است كه او نيز بدين كار آمده است كه از براى ملك داراب جاى خوب‌تر بگيرد . خام - انديش گفت دانستم . يكى را گفت برو پيش بهمن زرين‌قبا و بگوى كه پهلوان خام‌انديش ميگويد كه ميدانم كه تو نيز از براى جاى گرفتن آمده‌اى . ما نيز بدين كار آمده‌ايم . تو چندانى توقف كن كه ما اول جاى از براى ربيعاى قيصر بگيريم ، بعد از آن‌كه ما خيمه و بارگاه قيصر بزنيم ، بعد از آن شما فرود آييد . آن سوار آمد پيش بهمن زرين‌قبا و خدمت كرد و آنچه خام‌انديش گفته بود بگفت . بهمن زرين‌قبا گفت وقتى چنين مىبود كه ما نيامده مىبوديم . اكنون چون ما نيز بدين كار آمده‌ايم ، پس اولىتر « 1 » آنست كه شما صبر كنيد كه اول ما از براى ملك داراب جاى بگيريم . بعد از آن شما را مهلت دهيم كه شما جاى بگيريد . آنكس بازگشت و آنچه از بهمن زرين‌قبا شنيده بود بگفت . خام‌انديش گفت اين مملكت از آن قيصرست ، نه از آن ملك داراب پس بما اولىتر است . بهمن زرين‌قبا گفت مصر و شام نيز از آن ما نبود ، بضرب شمشير گرفتيم ، اينجا را نيز بضرب شمشير بگيريم . خام - انديش گفت ما نيز شمشير داريم . پس كوس حربى فرو كوفتند و در مقابل هم صف جنگ بياراستند . از آن طرف خام‌انديش در ميدان درآمد و ازين طرف بهمن زرين‌قبا در ميدان درآمد و از گرد راه برهم حمله كردند و بسيارى حرب كردند ، تا عاقبت بهمن زرين‌قبا مركب درو جهانيد و سر دست فراز كرد و بند كمر خام‌انديش را بگرفت و زور كرد و خام‌انديش را از پشت مركب در ربود و بر زمين زد و بر سينهء خام‌انديش جست كه مىخواست او را پيش ملك داراب فرستد . روايت كرده‌اند كه سپاه خام‌انديش چون چنان ديدند ، بيكبار حمله كردند .
هامش
( 1 ) - در اصل : اولى در .