در حضور تو قنطره را كشتم ، دمار از سپاه ايران برآرم . كارى با سپاه ايران كنم كه از هنر من در عالم بازگويند ، اما به شرطى كه بگويى عشقآور خواهرزادهء منست .
لولاب خرم شد گفت نيك باشد .
فرخزاد با خود گفت چون بهزاد در سپاه ايران نيست ، و ايرانيان در حق من ميگويند كه بهزاد از فرخزاد مبارزترست ، من نيز هنر خود را به ايرانيان بنمايم تا بدانند كه اگر بهزاد از من مبارزترست ، من ازيشان مبارزترم . فرخزاد عظيم رنجيده بود كه در آن حالت كه او را با برادرش آن منازعت واقع شد ، بيشتر گردان ايران طرف بهزاد داشتند . فرخزاد ميخواست كه سراپاى با ايرانيان بگردد . چون لولاب اين سخن بشنيد خرم شد . پيك قيصر را گسيل كرد و گفت تو برو و خبر به قيصر ببر كه من در عقب تو پهلوان عشقآور را كه كشندهء قنطره است ، با سپاه گران خواهم فرستادن ، و پيك را گسيل كرد و كسى پيش رخام فرستاد كه قيصر لشكر و پهلوانان طلب كرده است . تو نيز سپاه خاكريز را با مبارزان لشكرت بفرست كه ما نيز سپاه جمع كردهايم كه از طرف ما و شما عشقآور را خواهيم فرستادن .
ايشان در كار راستى سپاه ، اما ازين طرف قيصر روم با وزيرش طمطام گفت كه بطلب سپاه فرستادهاى ، چه مقدار سپاه جمع آمدهاند ، كه مرا شتابست كه خون شاهنوش از ايرانيان بخواهم . گفت چهارصد هزار سوار جمع آمدهاند . اما هنوز از چند جاى ديگر نيامدهاند . يكى از قلعهء گل حصار . درين سخن بودند كه آن پيك از پيش لولاب در رسيد ، درآمد و خدمت كرد و گفت بنده را به طرف گل حصار فرستاده بوديد ، رفتم ، مكتوب شما را رسانيدم ، خواندند و قبول كردند . ملك لولاب را جوانى در خدمت هست ، ميگويند كه خواهرزادهء لولاب است . بر در قلعهء خاكريز قنطره را كشته است و [ لولاب ] دختر رخام را خواسته است . ايشان در كار عروسى بودند كه مكتوب شما را رسانيدم . آن جوان عشقآور نام دعوى كرد كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٥٣