تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
بر سپاه ايران آمده است . فرخ‌زاد گفت چه شكست آمده است ؟ آن رونده گفت يكى آنك مظفر شاه كه عم‌زادهء فيروزشاهست ، و توران‌دخت دختر وليد خالد كه زن او بود ، از سر قصر ملاطيه ديو او را ربود ، مظفر شاه در عقب توران‌دخت رفت . سپاهش بىسر و بىسامان مانده‌اند و دو سپاه پهلوان ، آن‌دو پهلوان ايران ، از فرزندان رستم دستان ، يكى بنام فرخ‌زاد و يكى ديگر بنام بهزاد ، به جهت ميدان - دارى باهم منازعت كرده‌اند و از سپاه ايران هردو پهلوان برفتند . اكنون هيچ كدام در سپاه ايران نيستند . فرخ‌زاد گفت خلق چه ميگويند كه از آن‌دو برادر كدام مبارزترست . آن رونده گفت كه خلق ميگويند كه فرخ‌زاد برادر بزرگترست ، اما بهزاد مبارزترست ، كه فرخ‌زاد يك روز با طرم‌تاش تا بشب جنگ كرد و برو دست نيافت و بهزاد با طرمتاش جنگ كرد و او را بگرفت و پيش ملك داراب برد . فرخ‌زاد گفت عجب بدنامى از بهر خود پيدا كرده‌ام كه ميگويند برادر كوچكتر از برادر بزرگتر مبارزترست ! نوعى مىبايد كردن كه خود را ازين بدنامى خلاص كنم . انديشه ميكرد تا چه كند . لولاب مكتوب بستد و مطالعه كرد . نبشته بود كه پهلوان لولاب با پهلوان رخام بىتعلل و بىتوقف در لاله‌زار حاضر شوند با سپاه گران ، كه حرب ما با ايرانيان آنجا خواهد بودن . مىبايد كه درآمدن تعلل نكنند ، والسلام . لولاب عظيم ملول شد و گفت روزگار ما را دريافته است كه هيچ بكام ما نيست ! من به قوت تو كه قنطره را كشتى سمن‌رخ را بدست آوردم و كار راستى عروسى كردم . ميخواهم كه درين چند روز داماد شوم . قيصر رومم بجنگ كردن ايرانيان ميطلبد . نمىتوانم كه نروم كه قيصر پادشاه ماست و ما همه مال‌ده و خراج‌گزار اوييم . اگر ميروم [ و ] سمن‌رخ را با خود مىبرم ، هيچ مصلحت نيست كه كار جنگ پيدا نيست كه چون باشد . و اگر نمىبرم طاقت فراق ندارم . فرخ‌زاد گفت اى پهلوان تو خوش بعيش و عشرت بنشين و سپاه به من ده تا من بروم . همچنان‌كه