تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
لولاب اين سخن بشنيد ، غيرت كرد و مركب در ميدان جهانيد . فرخ‌زاد دانست كه قنطره حريف سختست و لولاب حريف او نخواهد بودن . مركب پيش راند و چشم در ميدان گماشت كه حال آن‌دو سوار بكجا ميرسد . چون لولاب برابر قنطره رسيد ، حمله كرد . قنطره گفت كه نيكت يافتم ! من چراغ بر كرده بودم و ترا طلب ميكردم . جهانرا وداع كن كه هم‌اكنون بدستم كشته خواهى شد ! لولاب از آمدن در ميدان پشيمان شد اما فايده‌اش نمىكرد . حمله كرد ؛ قنطره سپر در سر كشيد و آن حمله را رد كرد . بعد از آن يك‌ضرب گرز بر قبهء سپر لولاب زد كه بدان ضرب گرز لولاب را از پشت مركب در خاك تيره انداخت و خود بباد مركب درگذشت . لولاب از بيم جان برجست و پياده رو به سپاه خود نهاد . قنطره تيغ كشيد ، در عقب لولاب بتاخت كه به دو برسد و كار او را تمام كند ، كه آواز نعره‌يى عظيم از عقب قنطره برآمد كه اى حرام‌زاده ، جان كجا برى كه رسيدم ! مرد ميدان تو منم ! قنطره از عقب نگاه كرد ، فرخ‌زاد را ديد كه چون شير نر رسيد . قنطره سر راه بر فرخ‌زاد بگرفت و نعره زد كه هى تو كيستى ؟ فرخ‌زاد گفت من عزرائيل توام ! اى حرام‌زاده ، آمده‌ام تا روحت را قبض كنم و دمار از جانت برآرم . قنطره برو حمله كرد . فرخ‌زاد سپر در سر كشيد و آن ضرب از دست قنطره بگرفت . طراقاى گرز و سپر هردو لشكر بشنيدند . بباد مركب درگذشت . لولاب بسپاه خود رسيد و بر مركب سوار شد و در ميدان نگران شد . اما چون نوبت بفرخ‌زاد رسيد تيغ بركشيد و حمله كرد . قنطره سپر در سر كشيد . فرخ‌زاد عنان مركب بكشيد و يك ميدان وارى دور شد و بعد از آن مهميز تيز بر آبگاه مركب زد و برانگيخت و بهردو انگشت پاى در ركاب بايستاد و چنان ضرب تيغى بر قبهء سپر قنطره زد كه سپر در دست قنطره بدونيم شد . سر يلمان تيغ از زير بغل قنطره بدر رفت . يك دست قنطره بر خاك تيره افتاد . آه از جان قنطره برآمد . قنطره از پشت مركب در خاك تيره افتاد ، ميخواست كه سر بردارد ،