تيغ ديگر در پس قفاش زد كه سرش در خاك انداخت . سپاهش بيكبار حمله كردند . فرخزاد نيز حمله كرد . لولاب قنطره را چون كشته ديد چنان خرم شد كه بصفت راست نيايد . امر كرد تا سپاهش بيكبار حمله كردند . در قلعه برگشودند و سپاه قلعه نيز بيرون آمدند و « 1 » خود را بر سپاه قنطره زدند و زير و زبر كردند و غارت بسيار گرفتند .
در ميانهء جنگ كردن لولاب و رخام بهم رسيدند و يكديگر را دريافتند و بر در قلعه فرود آمدند . غارت بسيار گرفته بودند و نعمتى بسيار از آن قلعه بيرون آوردند . لولاب از فرخزاد عظيم منتدار شده بود . رخام دختر خود را بلولاب داد . لولاب گفت من عروسى سمنرخ در قلعهء گل حصار ميكنم . پس سمنرخ را از قلعه بيرون آوردند ، با اسباب تمام و رو بقلعهء گل حصار نهادند . آمدند و به كار راستى عروسى مشغول شدند . چون كار عروسى تمام شد ، ميخواستند كه به كار عروسى مشغول شوند كه از ناگاه پيكى از پيش قيصر روم رسيد و بار طلبيد .
او را بار دادند . جوانى روندهيى درآمد و خدمت كرد . لولاب [ گفت ] چهكسى و از كجا مىآيى و بچه كار آمدهاى ؟ گفت بنده از پاىتخت ربيعاى قيصر مىآيم .
لولاب گفت قيصر در چه كارست ؟ آن رونده گفت كه ربيعاى قيصر را پسرش شاهنوش بر دست عياران ايران كشته شده است و از آن [ عياران ] عيارى سياوش نام گرفتار شده و او را كشتند و باقى عياران گريختند . هلال در پى رفت ، سوارى در ميان بيشه پيدا شد و عين الحيات را ببرد ، هيچكس نميداند كه آن سوار چهكسى بود كه عين الحيات را برد و كجا برد . اكنون قيصر در طلب سپاه فرستاده است . بر شما نيز مكتوبى فرستاده است .
فرخزاد گفت اى شيرمرد ، در سپاه ايران چه خبر است ؟ آن رونده گفت ملك داراب در ملاطيه است و شهر ملاطيه را آبادان مىكند ، اما شكستى عظيم
هامش
( 1 ) - در اصل : و زدند .