قلعهء خاكريز ميگويند . در آن قلعه كوتوالى هست كه او رخام نام دارد و آن رخام دخترى دارد كه آن دختر سمنرخ نام دارد و من او را دوست ميدارم و آن سمنرخ نيز مرا دوست ميدارد . اما كافر زبردستى هست كه او را قنطره نام است .
قنطره نيز طالب اين دختر است . رخام از ترس آن كافر دختر به من نمىتواند دادن كه او عظيم زبردست است چنان كه سر بقيصر روم فرود نمىآرد . اكنون لشكرى كشيده است و بر در قلعه آمده است و سمنرخ را ميخواهد . رخام پيش من مكتوبى نبشته است كه قنطره آمده است و قلعهء مرا حصار كرده است و من حريف او نيستم .
اگر آمدى و جواب قنطره دادى ، سمنرخ از آن تست ؛ و اگر نمىآيى سمنرخ را به دو خواهم دادن كه عظيم بزحمتم . اكنون اگر ميروم ميدانم كه حريف نيستم و اگر نمىروم طاقت فراق او ندارم . در كار خود درماندهام . نميدانم كه چارهام چه باشد . فرخزاد گفت اكنون چه انديشهيى كردهاى ؟ ميروى يا نه ؟ لولاب گفت لابد ميروم اگر كارى كردم نيك و اگرنه كشته شوم ، آن اولىتر دانم كه من زنده باشم و محبوبم را ديگرى در كنار گيرد . فرخزاد گفت هيچ انديشه مكن ، من با تو بيايم و جواب قنطره بدهم و سمنرخ را در كنار تو كنم .
لولاب بازگشت و در قلعه درآمد و پنج هزار سوار و پياده جمع كرد و بشتاب تمام رو بقلعهء خاكريز نهاد . پنج روز برفتند . صباح روز ششم قلعهء خاكريز پيدا شد و در آن حالت قنطره در جنگ بود . اهل قلعه ديدند كه از روى بيابان سپاه رسيدند . اهل قلعه نعره زدند كه اينك لولاب رسيد . چون قنطره معلوم كرد كه لولاب رسيد ، پشت بر قلعه كرد و رو به لولاب آورد . چون سپاه لولاب رسيدند هم از گرد راه صف بركشيدند . ميمنه و ميسره و قلب و جناح بياراستند . قنطره در ميدان درآمد و نعره زد و گفت هيچكس را نمىخواهم الا كه لولاب را كه تا چندانك تو هستى سمنرخ را به من نمىدهند . در ميدانم درآ كه تا باهم بكوشيم . اگر تو كشته شوى سمنرخ از آن من باشد و اگر من كشته شوم سمنرخ از آن تو باشد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٩