تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
ازين بحر ريگ بيرون آيد . ترا اجل نرسيده بوده است . اما بسيار جهدى كرده‌اى و مردانه رفته‌اى . آن كمانت را به من ده . فرخ‌زاد كمان را ببوسيد و بدست لولاب داد . لولاب جوان مبارز بود ، قلاب در آن كمان انداخت چندانك زور كرد تا بكشد نتوانست . عظيم انفعال خورد . بدست ديگرى داد . آن‌كس نيز زور كرد فايده‌يى نكرد . در آن مجلس از دويست كس افزونتر بودند ، جمله بر آن كمان زور كردند و نتوانستند كشيدن . جمله عجب ماندند . لولاب سؤال كرد كه اى عشق‌آور ، اين كمان دست تست ؟ گفت بلى اين كمان شكار منست كه در روز شكار پانصد تير بدين كمان مىاندازم . لولاب آفرين كرد . آن روز و آن شب بگذشت . لولاب با فرخ‌زاد گفت اى عشق‌آور ، من عزم شكار دارم . تو را هوس شكار هست ؟ فرخ‌زاد گفت روا باشد . مركبى به دو دادند ، سوار شد ، چون بشكارگاه رسيدند جوانان به شكار مشغول شدند . فرخ‌زاد اجازت طلب كرد و گفت من نيز تيرى چند بيندازم . لولاب گفت روا باشد . فرخ‌زاد به شكار مشغول شد . تيرش بر زمين نمىافتاد . بهر تيرى صيدى بر زمين زد . جمله از آن چستى و چالاكى عجب ماندند . تا شب صيد كردند . چون شب درآمد بقلعه درآمدند . و هر روز حرمت فرخ‌زاد زيادت ميشد . لولاب گفت از پيش من جايى مرو تا آنچه وظيفهء تو باشد با تو بجاى آورم . فرخ‌زاد گفت چندان‌كه نصيب باشد در خدمت خواهم بودن . چون وقت رفتن آيد ، هم باجازت شما خواهم رفتن . لولاب گفت من هرگز ترا نگذارم كه از پيش من به روى تا : روزى لولاب در شكار بود كه از ناگاه سوارى پيدا شد ، از روى بيابان و در حال از پشت مركب پياده شد و دست در بغل كرد و مكتوبى بيرون آورد و بدست لولاب داد . لولاب مطالعه كرد عظيم متغير شد و رنگش زرد شد . فرخ‌زاد سؤال كرد كه موجب اين تغيير چيست ؟ لولاب گفت اى عشق‌آور ، مرا مشكلى واقع شده است كه به هيچ نوعى چاره و تدبير آن نمىدانم كه چون كنم . فرخ‌زاد گفت آن كدام است ؟ گفت بدانك درين حوالى ما قلعه‌يى ديگر هست كه آن قلعه را