سخن كردند ، هيچ جواب نداد . لولاب گفت اين جوانرا بقلعه بريد و او را رعايت كنيد تا به خود آيد . بهر طريقى كه بود آن جوانرا بقلعه بردند . مرغ آبى كردند و در حلقش ريختند و او را بخوابانيدند « 1 » تا آن شب آسايش كرد . روز ديگر كه لولاب در مجلس بنشست سؤال كرد كه حال آن جوان غريب چه شد كه از ميان بحر ريگ بيرون آمد ؟ گفتند زنده است و طعام خورد و امشب آسايش كرد . گفت او را بياريد تا از حال او سؤال كنم . در حال برفتند و فرخزاد را طلب كردند كه ملك لولاب شما را ميطلبد .
فرخزاد برخاست و همان كمان در بازو به خدمت لولاب آمد و سلام كرد .
لولاب كه در قد و بالاى او بنگريست ، بدانست كه از دودمان بزرگانست كه بفر او كسى نديده بود . ويرا حرمت عظيم داشت و در پيش خودش بنشاند و سفره كشيدند و نعمت بخوردند . بعد از آن شرابش داد . چون لحظهيى بگذشت ، سؤال كرد كه اى شيرمرد ، نامت چيست ؟ فرخزاد را بىاختيار بر زبان آمد كه نام من عشقآور است . لولاب عاشق بود ، چون نام عشق شنيد عظيمش خوشآمد . بعد از آن گفت از كجايى ؟ از حالت اندكى بگو كه از عجب بيابانى بيرون آمدهاى ! فرخزاد گفت كه از ملك ايرانم و به اسم تجارت در اين مملكت آمده بوديم .
درينانگيز لشكر كه قيصر روم ميخواهد كه با ملك داراب جنگ كند و سپاه از مملكت خود جمع مىكند ، بىاختيار جمعى رسيدند و آنچه بود ببردند . غلبه بودند ، مرا جنگ كردن موافق نبود . من از ايشان فرار كردم . مركب نيك داشتم با سلاح تمام ، بىاختيار ميان اين ريگ افتادم . مركبم بمرد ، سلاح را انداختم ، سه شبانهروز در ميان ريگ بماندم ، چون اجلم نرسيده بود ، خداى تعالى توفيق داد .
به عنايت يزدان بيرون آمدم . حالم اينست كه به خدمت گفتم .
لولاب گفت اين ريگستان را بحرريگ مىگويند . ما نديدهايم كه كسى زنده
هامش
( 1 ) - در اصل : بخابانيدند .