تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
صباح روز چهارم از دور پشته‌يى پيدا شد . فرخ‌زاد روى بپاى آن پشته نهاد . به زحمت تمام بپاى آن پشته رسيد . گفت بهرحال بر آلا و بالاى اين پشته روم ، باشد كه درين پشته اميدى باشد . قدم بر بالاى آن پشته نهاد ، به عذاب تمام يك نيمه از آن پشته برآمد . چشمش سياه شد و دلش بلرزش درآمد و سرش بگشت و از سر پاى درافتاد و چون بفتاد غلطان غلطان بشيب آمد . لحظه‌يى بىخود شد ، چون به خود آمد باز برخاست . چون يك نيمه از آن پشته بالا آمد ، باز بيفتيد و غلطيد تا بپاى پشته رسيد . باز برخاست و روانه شد . چند نوبت مىافتاد و باز از بيم جان بالا ميرفت ، تا بعد از زحمت بسيار و مشقت بىشمار بر آلاى و بالاى آن پشته برآمد . بر آن طرف پشته نگاه كرد سبزه و آب روان ديد و جمعى سواران در شكار بودند . فرخ‌زاد چون آن بديد ايمن شد . هم آنجاى از پاى درآمد و بيفتاد ، جان بلب رسيده ، و هيچ قوت در بدن او نمانده ، و طاقت پيش رفتن نداشت . از آن سواران شكارى يكى را نظر بر آن بالاى پشته افتاد ، او را بديد ، مركب براند و بر بالاى سر فرخ‌زاد آمد و تيز تيز در فرخ‌زاد نگاه كرد . سؤال كرد كه تو كيستى كه از قفاى اين پشته از ميان اين ريگ بيرون آمدى . فرخ‌زاد هيچ جواب نداد كه زبانش دربند بود . آن سوار بدانست كه حال چيست ؟ مطرهء آب داشت ، پياده شد و اندكى آب در حلق فرخ‌زاد بريخت . بعد از آن پيش سالار خود آمد . گويند كه سالار آن سپاه جوانى بود لولاب نام . در آن بيابان قلعه‌يى بود هم از مملكت قيصر بود ، آن قلعه را قلعهء گل حصار ميگفتند كه در گرداگرد آن قلعه ده فرسنگ جمله گل و لاله بود . اين لولاب مير آن قلعه بود . اين جوان گفت اى امير ، جوانى از ميان اين بحرريگ بيرون آمد ، كمان در بازو و چند چوبهء تير شكسته در ميان . بر بالاى آن پشته بيفتاد . من بر سرينش رفتم و قدرى آب در حلقش ريختم . ملك لولاب با آن سواران جمله بر زبر سر فرخ‌زاد آمدند ، هرچند كه