تا روز برفت . چون آفتاب برآمد فرخزاد نگاه كرد بيابان ريگستان ديد . جايى بهيبت و مقام بصلابت . نه راهى و نه نشانى . فرخزاد درماند و گفت در عظيم بلايى افتادم ! تا چون خواهد بودن . بجان بايد كوشيدن ، باشد كه بجايى برسم . آن روز همه روزه در آن بيابان ميرفت ، آفتابى در غايت تندى و تيزى در كلهء سرش كارگر شد و حرارت غالب آمد . لبها خشك شد ، دل در بدن طپيدن گرفت و ريگ در موزه رفت و پايها آبله زد . كار بر فرخزاد سخت شد هرچند كه پيش ميرفت .
هيچ نشان آبى و آبادانى نبود . ريگ از قاب پاى مىگذشت .
كار بر فرخزاد سخت شد . آن روز تا بشب ميرفت بهيچجايى نرسيد . چون شب درآمد و عالم تاريك شد ، باد سرد جستن گرفت . فرخزاد گفت بشب بروم ، باشد كه بجايى برسم . آن شب همه شب افتان و خيزان ميرفت و خداى را ياد مىكرد تا عاقبت روز شد . فرخزاد باميد آنك چون روز شود باشد كه بجايى برسم . چون روز شد همان بيابان و پشتهاى ريگ پيدا شد . فرخزاد گفت دريغا كه بهلاك خواهم آمدن ، دريغا كه بهلاك خود سعى كردم و خود را درباختم . آنچه بر من آمد از آن آمد كه با برادرم بهزاد به زور و بىراه درافتادم . خدايم بچنين بلايى گرفتار كرد . چون كنم ؟ چندانكه جان در تن دارم و رگ در حركت است ، بجان بكوشم باشد كه خلاص شوم . بدان نوع ميرفت ، بيم جان بود ، بجان مىكوشيد كه تا آن روز نيز بگذشت و شب درآمد . فرخزاد از پاى درآمد و زمانى بيهوش افتاد . چون با خود آمد ، گفت اى فرخزاد بچه اميد افتادهاى ؟ اينجا هيچ امكان ندارد كه كسى برسد و ترا ازين ورطهء بلا برهاند . هم ترا جهد مىبايد كردن و بجان مىبايد كوشيدن . باز برخاست . نالان و افتان و خيزان در آن بيابان روان شد .
تا عاقبت آن شب نيز بگذشت و روز شد . همان ريگستان بود . تمام دل از خود برداشت ، گفت مگر اجلم رسيده است . زارزار مىگريست و در آن ريگستان ميرفت چون اجلش نرسيده بود ، خدايش قوت داد تا آن روز و آن شب نيز بگذشت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٥