من كار ميكنم و خود را بر هزار سوار مىزنم و سبق مىبرم . درين قلعه گنجى يافتهام كه نهايت و غايت ندارد و نامم جهانافروز است . ترا نگاه مىدارم تا آن روز كه فيروز شاه را بيارم . آنگاه مراد خود را بگويم . حاليا خوشخاطر باش كه هم خانه و هم كاسهات من خواهم بودن . عين الحيات از آن حسن و جمال و كلمات موزون و رخسارهء گلگون در تعجب مانده بود . بناكام او نيز خوش برآمد .
عين الحيات در آن قلعه با جهانافروز بعيش و عشرت قرار گرفته ، قيصر در طلب سپاه فرستاده تا بجنگ كردن ايرانيان رود ، و ملك داراب به آبادانى ملاطيه مشغول ، ما آمديم بر داستان و قصهء ديگر :
راويان اخبار چنين روايت كردهاند كه در آن شبى كه فرخزاد با برادرش بهزاد آن مخالفت كرد ، چنانك در خدمت گفتهايم ، كه سبب آن مخالفت چه بود كه از سپاه ايران بخشم رفت . و برادرش بهزاد نيز در عقب او برفت و ديگر نيامد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه فرخزاد در آن دم كه عمود بر دوش برادر بزد ، بهزاد او را از پشت مركب بشيب كشيد . فرخزاد جهدى تمام كرد و خود را از دست برادر خلاص كرد و در آن بيشه رفت . چون پياده بود ، گفت بد حالتى دست داد ! من ديگر در سپاه ايران نتوانم بودن كه عظيم بىآبروى شدم . همچنان در آن بيشه ميرفت . چون پياده بود ، بهرچند قدم از سلاح آنچه داشت مىانداخت تا به غير از كمان و چند چوبه تير با او نماند . همچنان ميرفت و نميدانست كه كجا ميرود . روايت چنين كردهاند كه در كنار آن بيشه بيابان ريگاستانى « 1 » بود و آن ريگستان در آن مملكت مشهور بود . آن محل را بحرريگ ميگفتند و خلق آن مملكت از آن ريگ احتراز مىكردند . چون فرخزاد غريب آن ديار بود ، در وقت رفتن در نيم شبى شب سيوم در آن ريگستان افتاد . آن شب
هامش
( 1 ) - « استان » كه پسوند مكان است در اين موضع جدا نوشته شده و به همين صورت طبع گرديده است .