بعد از آن گيسوى مشكين او را بجواهر ببافتند ، از عنبرچه و خلخال و گوشواره و مرواريد در سر و گوش و گردن و دست و پاى عين الحيات انداختند ، و او را چون لعبت چينى بياراستند ، اگرچه او را آرايش ازلى بود كه در آن روزگار بجمال و كمال او ديگرى نبود . بعد از آن فرمود تا مجلس بياراستند و اسبابى چند پادشاهانه از قدح و صراحى و پياله ، همه از ياقوت ، درآوردند كه عين الحيات هرگز مثل آن اسباب نديده بود . از آن مال و آن اسباب مجلس عجب ماند . با خود گفت كه در شرق و غرب عالم اينچنين اسباب مجلس هيچ پادشاهى را نيست . گويا اين دختر چه كسى باشد ؟ بعد از آن از آن راح روحافزاى گلرنگ مشك بوى در جام ياقوتين ، كه از ديدنش چشم را روشنى و نفس را خرمى ميشد ، در جام كرد . اول خود نوش كرد و بعد از آن بدست عين الحيات داد كه به ياد فيروز شاه نوش كن . بدان نيت كه او را نيز درين چند روزه اينجا بيارم . عين الحيات بستد اما نخورد گفت چرا نوش نمىكنى كه تا جملهء غمها فراموش كنى ؟
عين الحيات گفت اى ملكه تو لطف و كرم كردى و مرا از ورطهء عظيم رهانيدى و بدين مقام شريفم آوردى و سوگندم دادى و آنچه وظيفهء بزرگى بود بجاى آوردى . اما من وقتى ايمن و ساكن بنشينم و باده نوش كنم كه تو نيز از راز خود بگويى كه تو كيستى و درين بيشه و درين بيغولهء چنين چه ميكنى و از من چه مراد خواهى خواستن ؟ چون تو از راز و احوال من معلوم كردى من نيز از حال تو معلوم كنم . آن دختر گفت اى ملكهء آفاق و در خوبى در عالم طاق ، معلوم دان كه من اين دم راز خود را به تو نمىتوانم گفتن كه اكنون شنيدن راز من هيچ مصلحت نيست ؛ اما سوگند ياد كرد كه با تو هيچ دشمنى ندارم و درين قلعه هيچ مردى نيست به غير ازين كودك كه هنوز بمرتبهء مردان نرسيده است . منم با اين چند كنيز كه خدمت من ميكنند . هرچند كه من نيز مثل تو دخترى هستم ، اما خداى تعالى به من شجاعتى داده است كه در روز ميداندارى بعمود چهارصد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٣