اى صغير راست بگو كه اين سياه كيست ؟ آن كودك گفت اى خداوند اين عين الحياتست ، دختر شاه سرور يمنى ، كه عياران او را سياه كردهاند تا كسى برو گمان نبرد كه عين الحياتست و اگر اقرار نمىكند آب گرم بياريد و او را به آب گرم بشوييد كه يك نيمه از اعضاى او سفيد و يك نيمه سياه است .
عين الحيات متعجب ماند گفت شما نيز بگوييد كه اين قلعه بكه تعلق دارد و آنكس كه مرا درين قلعه آورد كيست و شما از آن او چيستيد ؟ آن دختر گفت اين قلعه از آن منست و به من تعلق دارد و آنكس كه ترا از آن ورطه بيرون آورد من بودم و درين قلعه هيچ مرد نيست به غير ازين كودك كه هنوز بجاى مردان نرسيده است و من بمحبت و دوستى ترا بدينجا آوردم و ترا از آن بلا خلاص دادم ، تو ايمن و آسوده باش كه من ترا چندان درين قلعه نگاه دارم كه فيروز شاه را بيارم و شما را بهم برسانم . اما مرا نيز به تو هم مرادى هست . توقع دارم به تو كه مرادم را برآرى و آنچه از تو طلب كنم حاصل كنى . عين الحيات گفت چه مراد دارى ؟
بگو تا بدانم . گفت حالى نخواهم گفتن كه چه مراد دارم . اما ترا سوگند بايد خوردن كه آن روز كه من مراد از تو بخواهم تو مراد مرا برآرى و مقصود مرا حاصل كنى . عين الحيات گفت برآرم . اگر توانم هيچ تقصيرى نكنم . آن دختر گفت سوگند بخور . عين الحيات سوگند ياد كرد و گفت [ به ] دادار كردگار و به حق خداوند نور و نار و پادشاه مهر و ماه كه مراد ترا برآرم ، اگر توانم . آن دختر سوگند خوردن عين الحيات بشنيد ، خرم شد و عين الحيات را در كنار گرفت و سر و جبين او را ببوسيد .
در حال حكم كرد تا طشتى زرين حاضر كردند ، و آب گرم در قمقمهء نقره آوردند و شاه خوبانرا برهنه كردند ؛ و در آن طشت زرين بنشاند و بدست خود اندام سيمين او را بشست . به گل به گل گرفته و صابون رقّى و خطمى به گلاب پرورده . بعد از آن فرمود تا مشك و گلاب بر اندام او ريختند ، بعد از آن بقديفهء روسى اندام او را خشك كردند . بعد از آن دستى جامهء ملوكانه بدر و گوهر مرصع كرده در بر او كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٢