به بالا بلند و بگيسو كمند * زبانش چو شكر « 1 » لبانش چو قند
روانش خرد بود و تن جان پاك * تو گفتى كه بهره « 2 » ندارد ز خاك
بدين حسن و جمال از در آن حجره درآمد و در جمال عين الحيات نگاه كرد و لب را شيرين كرد و بىتكلف بيامد و در جنب عين الحيات بنشست و بعد از آن رو به عين الحيات كرد و گفت تو كيستى و درين قلعه بچه كار آمدهاى ؟ عين الحيات گفت من بندهء خواجهيى بودم ، درين راه مىآمديم مگر عياران سپاه ايران ، پسر قيصر روم را ، شاهنوش را ، كشتهاند . جمعى از خدمتكاران او بما رسيدند و آنچه داشتيم از ما ببردند . ما سرگردان شديم ، جمعى ديگر رسيدند و ما را گرفتند كه شاهنوش را شما كشتهايد . ما را گرفته به شهر قيصريه بردند و در رباطى دربند كردند .
ما دست يكديگر را بدندان گشوديم و از راه دريچه گريختيم . جمعى در عقب ما آمدند و ما را در ميان بيشه در ميان گرفتند . وقت بود كه ما را بگيرند ، ناگاه شاه سوارى از بيشه بيرون آمد و مرا بر پشت مركب نشاند و بدين قلعه آورد . ما خود ندانستيم كه آن سوار كه بود كه با ما آن كرم كرد . اكنون به خدمت شما رسيديم .
احوال اينست كه به خدمت گفتم . آن دختر بخنديد و گفت دروغ مگوى كه من ترا نيك مىشناسم كه تو غلام و بنده نيستى . عين الحيات گفت اى ملكه اگر غلام و بنده نيستم پس كيستم ؟ آن دختر گفت تو آنكسى كه به جهت حسن و عشق تو چندين شاه و شاهزاده سرگردان و عاشقزار تواند و شاهنوش پسر قيصر بقتل آمد ؛ تو آنكسى كه به جهت تو پسر ملك داراب فيروز شاه بعشق تو تيغ مىزند ؛ تو شاهزادهء يمنى ، تو خرمن ياسمنى ، تو شاه خوبان جهانى ، تو سلطان زنانى ، تو عين الحياتى ، تو كان قند و نباتى . عين الحيات گفت اى خداوند ، عين الحيات چه كس است ؟ من هرگز نشنيدهام و نمىدانم . خواجهء من مرا بهزار دينار خريده است . من چون عين الحيات باشم ؟ آن دختر بخنديد و رو بدان پياده كرد و گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : خنجر .
( 2 ) - در اصل : بهر .