مركب پيچ در پيچ در آن بيشه ميرفت ، تا بسيارى برفت . عاقبت بدرهيى رسيد عظيم نغل ، پردرخت و پرعلف . و در آن دره آب عظيم ميرفت . با هيبت جايى بود .
عين الحيات متعجب مانده بود كه اين چه كسيست و مرا كجا مىبرد ! شب درآمد و عالم تاريك شد . آن سوار همچنان ميرفت . چند نوبت از رودخانهء آب بگذشت .
چون عالم تمام تاريك شد ، در ميان اين دره قلعهيى پيدا شد ، از سنگ خاره بر آورده ، در و دروازهيى عظيم از سنگ ساخته بودند و بر آن در قلعه قفلى عظيم چون ران هيونى زده بودند . آن سوار چون بر در قلعه رسيد ، دست در بغل كرد و كليد عظيم از بغل بدر آورد و بدان پياده داد تا بر آن قفل نهاد و آن قفل را برگشود و در قلعه برگشود و باز كرد . آن سوار مركب در قلعه جهانيد ، بعد از آن در قلعه را بربستند و روانه شدند تا در ميان قلعه رسيدند ، بر در ايوانى رسيدند ، آن سوار چون بر در ايوان رسيد پياده شد و عين الحيات نيز پياده شد ، آن سوار در ايوان شد و آن پياده كودكى بود و عين الحيات را در آن ايوان درآورد ، و مىآورد او را تا بحجرهيى رسيد بغايت خوب . او را در آن حجره درآورد ، جايى خوش و خرم بود و موضعى مقبول و شمعى در سوختن بود . گفت خوش ايمن و ساكن بنشين كه از ميان بلا بر كنار افتادى . عين الحيات بنشست و متحيروار نگاه مىكرد ، كه از ناگاه جمعى كنيزكان ماهرو در آن حجره درآمدند و عين الحيات را در ميان گرفتند و در آن سر و شكل تفرج مىكردند و باهم مىگفتند كه ما هرگز سياه بدين حسن و جمال نديدهايم ، آن روى گرد و لب و دهان شيرين و ابروى طاق و چشم نرگسين ، و چشم بد ازو دور و چشم حسودان كور ، و دست و پنجهء چون بلور ، تفرج مىكردند كه ناگاه آن پياده درآمد و نعره با كنيزكان زد كه دور باشيد كه ملكه مىآيد جمله بدور شدند . چون لحظهيى بگذشت پرده برانداختند ، دخترى چون سروى بلندبالا و ماهلقا نيكو ديدار و شكر گفتار ، كبك رفتار و پرى ديدار ، در غايت خوبى ، سيم - اندام و نيك سرانجام ، شعر :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٤٠