پسر قيصر ، و گرفتن قلعهء ازمير ، و بيرون آوردن عين الحيات را « 1 » از قلعه ، و گرفتار شدن ، و از رباط جستن ، و گرفتار شدن سياوش و قتل او ، و آمدن هلال در پى و رسيدن آن سوار و بردن عين الحيات را و گرفتار شدن سيف الدوله ، جمله را حكايت كردند . جملهء امرا از آن حكايت عجب ماندند . فيروز شاه گفت هيچ معلوم نكرديد كه آن سوار كه او را برد چه كس بود ؟ گفتند ندانستيم اما بقرينهء عقلى معلوم كرديم كه دوست بود كه ما ديديم كه عين الحيات به ارادت خود با او برفت .
اما ندانستيم كه كه بود . فيروز شاه و جمله عجب ماندند .
فيروز شاه با طيطوس حكيم گفت اى حكيم خردمند يك بار بعلم فلكى بنگر كه حال عين الحيات چيست و درين نزديكى ما به دو خواهيم رسيدن يا نه ؟ طيطوس حكيم اسطرلاب زرين در آفتاب داشت و ارتفاع بگرفت و طالع وقت معلوم كرد از دلايل نجومى . گفت احتياط كردم ، عين الحيات در جايى خوب و موضعى لطيف و در پيش همجنسى نشسته است و درين زودى به تو خواهد رسيدن و باز از دست تو بدر رود و باز بدست آيد . هيچ از طرف او پريشانى و نگرانى نيست . از طرف او ايمن باش . شاهزاده را تسلى كرد . جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه قيصر در كار راستى جنگ است . و مكاتيب « 2 » در اطراف روم فرستاده است و سپاه جمع مىكند . ملك داراب گفت شما نيز نوعى كنيد كه شهر ملاطيه زود آبادان شود كه ما را با قيصر بسيار جنگها واقع خواهد شدن كه اكنون از ما خون پسر ميطلبد .
ايشان نيز در كار ، ما آمديم بر سر داستان شاه خوبان عالم ، آن برگزيده از فرزندان آدم ، آن يار وفادار و آن دوست دلدار و آن خورشيدروى ماهديدار كه در آن حالت در قفاى آن سوار سوار شد . آن سوار كه بود و شاه خوبانرا كجا برد ؟
راوى سمر « 3 » و قايل خبر چنين روايت مىكند كه آن سوار مبارز چون عين الحيات را ببرد ، آن پياده پيش پيش مىدويد ، در آن بيشه كه مار نتوانست رفتن ، و آن
هامش
( 1 ) - در اصل : او را .
( 2 ) - در اصل : مكاتب .
( 3 ) - در اصل : ثمر .