تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
آنچه كرده بودند و ديده بودند به خدمت شاهان بگفتند . قيصر عجب ماند كه آن سوار كه عين الحياترا برد گويا چه كسى بوده باشد ؟ اكنون هيچ اختيارى نيست كه كار از دست رفت . طرم‌تاش و خورطوس و قاطوس و شماس و شماط و گردان و مبارزان گفتند كه كار ما بجنگ برمىآيد ، ما را كار راستى جنگ مىبايد كردن هرچند كه شاه‌نوش را عياران سپاه ايران كشتند ، اما در واقع خونى ما ملك داراب و فيروزشاه‌اند . قيصر خواست كه سيف الدوله را بكشد ، طم‌طام وزير نگذاشت و گفت از كشتن سيف الدوله چه حاصل ؟ او را بند فرمودند . طم‌طام گفت اى ملك قيصر ترا مملكت و ولايت و قلعها بسيارست و در هر مملكتى لشكرى مهيا دارى . سپاه طلب كن كه تا سپاهت جمع آيند تا به اتفاق برويم و جواب سپاه ايران بگوييم و خون شاه‌زاده شاه‌نوش بخواهيم . قيصر حكم كرد كه چهارصد حكم و نامه نبشتند ، به مملكت روم هركجا سردارى و مبارزى بود طلب كردند و بكارسازى جنگ مشغول شدند . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه عياران چون از عين الحيات نوميد شدند بناكام رو بملاطيه كردند . روز دوم بملاطيه رسيدند . ملك داراب در ملاطيه بود و ملاطيه را آبادان ميكرد . سپاه ايران بر كنار آب ملاطيه فرود آمده بودند كه عياران رسيدند . شب‌رنگ عيار آنجا بود و آشوب عيار با مظفر شاه رفته بود و بادرفتار عيار را در قلعهء ازمير گذاشته بودند . شب‌رنگ در حال در بارگاه رفت و از آمدن عياران خبر كرد ، فيروز شاه خرم شد كه از آن حالها و خبرها بعضى شنيده بود . عياران درآمدند رنگها ريخته و جمله ضعيف و زار شده ، خدمت كردند . فيروز شاه گفت اى سران و اى برادران ، دير آمديد ! بادرفتار و سياوش نقاش كجا هستند « 1 » كه با شما نيستند و از عين الحيات چه خبر داريد و پسر قيصر را چون كشتيد ؟ عياران به زانو درآمدند و از اول تا آخر آنچه رفته و گذشته و كرده بودند ، از قتل
هامش
( 1 ) - در اصل : كجاست .