سؤال نكرد كه تو كيستى و مرا كجا خواهى بردن ؟ پاى در ركاب آن سوار درآورد و بر پشت آن مركب سوار شد . آن سوار گفت اى ملكه ، مرا محكم در كنار گير كه مركب خواهم دواندن . عين الحيات آن سوار را محكم در كنار گرفت . آن سوار مبارز سپر در سر كشيد و تيغ بركشيد و در آن قوم افتيد . چند تن ديگر از آن قوم بكشت . هلال عيار آنجا نبود ، رفته بود كه سر راه بر آن عياران بگيرد . آن جمع جهدى تمام كردند اما هيچ فايدهيى نكرد ، تا عاقبت آن يگانهء روز [ گار ] از آن جمع كفار بيست كس به شمار بكشت و در آن بيشه برفت . هيچكس را زهره و ياراى آن نبود كه در عقب او برود يا خود كدام مركب به دو مىرسيد . از ناگاه پيادهيى پيدا شد و در پيش پيش آن جوان دوان شد و آن سوار در عقب آن پياده روان شد و بيك لحظه در آن بيشه ناپديد شدند و برفتند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه بهروز عيار و طارق عيار بر قلهء آن بلندى رسيده بودند . چون آواز غوغا شنيدند از عقب نگاه كردند ، آن سوار را ديدند كه عين الحيات را برد . تصور [ كردند ] كه اينجا ملاطيه نزديكست و سپاه ايران در ملاطيهاند ، تصور كردند كه مگر از مبارزان ايران كسى بطلب صيدى در اين بيشه مىگشتهاند ، رسيدند و عين الحيات را ديدند و معلوم كردند و او را بردند .
عياران خرم شدند . اما آن قوم شاه سيف الدوله را گرفتند ، بربستند . عياران گفتند كه عين الحيات را بردند و سيف الدوله را گرفتند ، ما را بسپاه مىبايد رفتن . اين بگفتند و عزم سپاه كردند . چندانك هلال جهد كرد تا عياران را بگيرد نتوانست .
بناكام بازگشت . بشنيد كه سوارى همچون شير نر ازين بيشه بيرون آمد و عين الحيات را در قفاى مركب گرفت و بيست كس را از ما بكشت و در ميان بيشه رفت و عين الحيات را ببرد . هلال عجب ماند گفت هيچ كارى نكرديم و عياران بدر رفتند و عين الحياترا ببردند . از سيف الدوله چه حاصل ؟ سيف الدوله [ را ] بسته رو بقيصريه نهادند . چون بقيصريه درآمدند در حال به خدمت قيصر آمدند ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٧