تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
بدان گرفتار شديم ! اين حرامزادهء دغل چون رسيد ، اكنون فايده‌يى ندارد . ما خود ميتوانيم كه جان خود را بدراندازيم ، اما عين الحيات و سيف الدوله خواهند گرفتار شدن . آن جمع قصد گرفتن ايشان كردند . از بالاى آن پشته سنگهاى گران بشيب مىغلطانيدند . اما هيچ فايده نمىكرد كه ايشان غلبه بودند . تا چهار دانگ آن پشته بالا آمدند . به‌روز عيار و طارق عيار گفتند اگر ما را ميگيرند بيقين مىكشند اما شما را نمىكشند . پس ما رفتيم كه حكايت شما را با فيروز شاه بگوييم كه اكنون كار از چارهء ما گذشت . ما نمىتوانيم چاره‌يى كردن . عين الحيات گفت خدايرا كه مرا نيز با خود ببريد ! به‌روز عيار گفت اى ملكه ، بدان راهى كه ما خواهيم رفتن ، شما نمىتوانيد آمدن . اين بگفتند و عزم بالا كردند كه بالاى سر ايشان كوه بود ، و سنگ بر سنگ مىجستند و بالا مىرفتند . هلال گفت كه عياران خواهند جستن و اصل ايشانند كه بدست آيند . جمعى با من بياييد كه تا سر راه بريشان بگيريم ، باشد توانيم ايشانرا گرفتن . از آن پانصد كس سيصد كس با هلال روانه شدند كه سر راه بر آن‌دو عيار بگيرند . چون ايشان جدا شدند اين دويست ديگر بر آن پشته برآمدند . عين الحيات و سيف الدوله از آن قله‌سنگ مىغلطانيدند و جنگ مىكردند ، تا تمام برآمدند . وقت آن بود كه ايشانرا بگيرند كه از ناگاه بامر اللّه از ميان اين بيشه سوارى پيدا شد ، بر مركب ابلقى چون كوه پولاد سوار شده ، و آن سوار غرق آهن شده ، آنچه مردان مرد را در روز جنگ دربايست باشد ، بر خود راست كرده و تيغى چون قطرهء آب در دست گرفته ، نعره بر آن قوم زد و تيغ دريشان نهاد . و بيك لحظه از آن قوم چندى را بكشت . جمله از پيش او رم خوردند . آن سوار يگانه و آن مبارز فرزانه مركب در پيش عين الحيات جهانيد و با عين الحيات گفت اى ملكه ، پاى درين ركاب من درآور تا ترا ازين ورطهء هايل و درهء خون بدر برم . چون عين الحيات ديد كه اين سوار جمعى را از دشمنان بكشت ، بدانست كه دوست است ، اما هيچ