تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
بودند كه از ورطه‌يى عظيم جسته بودند . به‌روز عيار گفت دريغ از سياوش كه بقتل آمد اما ما نيك خلاص شديم ! اما امكان دارد كه حرام‌زاده هلال در عقب ما بيايد . طارق گفت بهرحال چندان صبر بايد كردن كه صبح بدمد كه عالم اندكى روشن شود كه توان رفتن . ازين نوع سخن ميگفتند . راوى گويد كه هلال عيار با آن قوم در طلب آن عياران بيامد ، تا آن حوالى رسيده بود . هلال گفت شبست و بيشه بغايت تاريك . شما هم اينجا مىباشيد تا من در طلب ايشان بگردم كه ايشان نيز هم در اين حوالىاند كه از غايت تاريكى هوا نمىتوانند بشب رفتن . ايشانرا بگداشت و خود چون روباه در آن بيشه روانه شد . بهرچند قدم كه در آن بيشه ميرفت ، لحظه‌يى مىايستاد و از هر طرف گوش ميداشت تا از كجا صدايى يا آوازى شنود . از شب يك نيمه گذشته بود ، بدان محل رسيد كه آن عياران سخن ميگفتند . سيف الدوله و عين الحيات در خواب بودند . هلال گوش كرد ، آواز عياران بشنيد كه باهم سخن ميگفتند . هلال معلوم كرد كه عياران اينجا فرود آمده‌اند . در حال بازگشت و باهم‌رهان گفت كه رفتم و يافتم . درين حوالى فرود آمده‌اند . شما را پيش مىبايد آمدن . اما هيچ نمىبايد گفتن ، تا وقت صبح شود كه توان ايشانرا ديدن تا نگريزند . پس آن جمع را مىآورد ، ده‌ده و بيست بيست ، تا آن پشته را كه ايشان بر آن نشسته بودند ، آن پشته را درست در ميان گرفتند . و بنشستند و هيچ نمىگفتند . تا آن شب بگذشت . و اثر روشنى در عالم پيدا شد . به‌روز عيار گفت عالم روبه‌روشنى نهاد . برخيزيد تا برويم كه اينجا بقيصريه نزديكست ، مبادا كه حرام‌زاده هلال در عقب ما كسى بفرستد و آنگاه كار مشكل شود . عين الحيات و سيف الدوله برخاستند كه ميان دربندند ، كه آن پانصد مرد كه در عقب ايشان آمده بودند ، برجستند و هلال عيار نعره برآورد كه اى دزدان ايرانى جان كجا بريد كه رسيديم ! به‌روز عيار گفت اى دريغا كه از آنچه مىترسيدم