سپاه مااند . عياران نمىتوانند به راه راست رفتن . البته ايشان را به راه كوه و بيشه مىبايد رفتن ، قيصر سپاه به من دهد و من در عقب ايشان بروم و جمله را دست و گردن بسته به خدمت بيارم . وليد خالد شفاعت كرد كه او را بگذاريد كه اين كار را تمام كند . قيصر گفت اگر شفاعت شاه وليد خالد نمىبود ، من ترا بزارى زار مىكشتم .
چون شاه وليد ترا شفاعت مىكند ترا بخشيدم . پانصد مرد از سوار و پياده بردار و در عقب آن عياران برو . باشد كه بدست آورى . هلال گفت بدولت قيصر روم . هماكنون در عقب ايشان بروم و ايشانرا بدست آورم . اما حكم سياوش چيست ؟ قيصر حكم كرد كه سياوش را ببرند و در ميان بازار بردار كنند . سياوش بيچاره را بيرون كشيدند و در حال بپاى دار آوردند . سياوش بدانست كه او را بخواهند كشتن . گفت اى حرامزاده ، كار خود كردى اما خون من به تو نگذارند . اين بگفت و كلمهء توحيد ادا كرد . سياوش را بردار كردند . چون هلال از مرگ او بپرداخت پانصد سوار و پياده به حكم قيصر برداشت و در عقب بهروز روان شد و رو بكوه نهاد . ميدانست كه ايشان به راه راست نميتوانند رفتن . هلال در عقب ايشان روان شد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه بهروز عيار و طارق تيزدندان و شاه سيف الدوله و عين الحيات خود را از آن دريچه بينداختند و راه كوه در پيش گرفتند .
بهروز از حال سياوش سؤال كرد . طارق گفت كه او را گرفتند . بهروز دريغ خورد كه ميدانست كه سياوش را بخواهند كشتن و ايشان از بيم جان در آن بيشه مىدويدند كه ميدانستند كه البته در عقب ايشان كسى خواهد آمدن . تا شب بدويدند .
عين الحياتى كه بصدبار از گل سورى نازكتر بود ، از بيم جان در آن بيشه و كوه و دره مىدويد تا عاقبت شب درآمد و عالم رو بسياهى نهاد و آن بيشه تمام تاريك شد . عين الحيات گفت اى عياران مرا ديگر طاقت نماند . يك لحظه جايى فرود آييد كه آسايشى كنيم . در آن حالت بر بالاى بلنديى در ميان بيشه فرود آمدند ، گرسنه و تشنه و پايهاى عين الحيات آبله زده بود ، با وجود آن همه بلا و زحمت هنوز خرم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٤