قيصر بريد كه تا راست بگويم كه ايشان بكجايند . اكنون او را آوردهايم و بر در ايوان بازداشتهايم .
قيصر گفت درآريد تا ببينم كه چه ميگويد . سياوش را درآوردند . قيصر سؤال كرد كه راست بگوى كه چون هلال عيار شما را بگرفت ، و در آن رباط درآورد ، و آنجا دربند كرد ، و پيش ما آمد ، ايشان ترا گذاشتند و كجا رفتند كه پيدا نيستند تا ترا گرفتند و پيش من آوردند . سياوش گفت ما را هلال نگرفت . ما را خدمتكاران قيصر در فلان موضع گرفتند و ما را نمىشناختند . اما ما را گرفته بقيصريه آوردند .
هلال ما را ديد و بشناخت . هفت هزار دينار بداد و ما را بخريد و ما را در آن حجره دربند كرد و پيش شما آمد و ساعتى تعلل واقع شد . عياران بدندان يكديگر را گشودند و از راه دريچه بگريختند . مگر مرا كه اجل رسيده بود گرفتار شدم .
اكنون ايشان رفتند . قيصر چون اين سخن بشنيد ، دست بر دست زد و گفت اى سلاطين روى زمين ! گوش كنيد و بشنويد كه از يمنيان بر من چهها آمد ! فرزند دلبند مرا عياران ايران به جهت دختر ايشان بقتل آوردند ، خدمتكاران و رعيت من دشمنان مرا مىگيرند و بپاىتخت من مىآورند ، هلال عيار مىشناسد و بزر مىخرد و به من مىفروشد كه ايشان فرصت مىيابند و مىگريزند . جمله گفتند كه هلال بد كرده است . در آن حالت كه ايشانرا ديد واجب آن بود كه ايشانرا يارى ميداد و زود بپاىتخت مىآورد . زر داد و ايشانرا در آن حجره دربند كرد . ايشان از بيم جان بدندان يكديگر را گشودند و گريختند . هلال بد كرد .
قيصر روم حكم كرد كه اول اين حرامزاده را بگيريد و بعوض عياران ايران بر دار كنيد . در حال سرهنگان قيصر در هلال چسبيدند و او را برهنه كردند و هر دو دست هلال را بربستند و در برابر قيصر بازداشتند . قيصر گفت اى حرامزادهء دغل و اى ملعون جعل ، چرا چنين كردى ؟ هلال گفت بد كردم و خطا كردم ؛ اما ميدانم كه ايشان هنوز درين حوالىاند كه از در شهر قيصريه تا ملاطيه همه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٣