اين رباط بيرون شهر بود . بهروز رو بر كوه نهاد و روانه شد . عين الحيات و سيف الدوله از بيم جان در عقب بهروز مىدويدند . اما طارق عيار بر آن بالاى دريچه آمد . با سياوش گفت دست به من ده تا ترا بالا كشم سياوش را دستش نمىرسيد . در آن حالت در حجره گشاده شد و طارق عيار نيز خود را در آن خاك نرم انداخت و سياوش اجل رسيده را بگداشت و در عقب بهروز مىدويد .
اما راوى گويد كه اول كسى كه در حجره درآمد ، هلال عيار بود ، با شاه شجاع بهم . در آن حجره به غير از سياوش كسى ديگر نبود . هلال عجب ماند .
سياوش نقاش را ديد ايستاده ديگر كسى پيدانه . درماند كه اين جمع كجا رفتند .
هرچند كه از سياوش سؤال كردند كه اين جمع كه اينجا بودند كجا رفتند ؟ سياوش سر در پيش انداخته بود و هيچ نمىگفت . هرچند كه گفتند هيچ جواب نميداد . هلال پيشرفت و يك مشت محكم بر گردن سياوش زد كه اى دزد ايرانى ، چرا سخن نمىگويى ؟ اين جمع كه درين حجره بودند كجا رفتند ؟ هيچ جواب نداد . شاه شجاع گفت چرا سخن نمىگويى ؟ اين جمع كجا رفتند كه پيدا نيستند ؟ سياوش گفت مرا پيش ربيعاى قيصر بريد كه تا راست بگويم . غرض سياوش آن بود تا عياران بيشتر بروند . چون گفت كه مرا پيش قيصر بريد ، پس او را بربستند و از آن حجره بيرون آمدند و راه ايوان قيصر در پيش گرفتند . خلق شهر هريك سخنى ميگفتند ، تا سياوش را بسته بر در ايوان قيصر آوردند و بازداشتند . اول هلال عيار و شاه شجاع در ايوان درآمدند . قيصر نشسته بود و در انديشهء آنك چون عيارانرا بيارند ، هريكى را بنوعى بكشم كه مرغ هوا را بريشان گريه آيد . او درين انديشه كه آن جمع درآمدند .
هلال خدمت كرد و گفت اى ملك ، عجب حالتى مىبينم ! من عياران سپاه ايرانرا با عين الحيات و با سيف الدوله در فلان رباط با طارق عيار در حجره دربند كرده بودم ، بيك لحظه كه به خدمت شما آمدم ، اين زمان كه رفتم سياوش را تنها مىبينم و آن ديگران هيچكس پيدا نيستند . از سياوش عيار سؤال كرديم ، مىگويد كه مرا پيش
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٢