يا از بهر خاطر پدرش نكشند ؟ خود كرا دل دهد كه از آن نازنينى را بكشد ؟ هر كس سخنى ميگفتند تا هلال عيار آن جمع را بر در رباط آورد . آواز غلبه و انبوه خلق و غلغل مردم شهر به گوش آن عياران رسيد . بهروز عيار گفت اينك آمدند تا ما را بزارىزار ببرند و به عذاب تمام بكشند ! جمله عياران متحير شدند . عين الحيات بگريست و گفت اى بهروز مرا بكشيد كه من خون خود را بر تو حلال كردم كه طاقت اين رسوايى ندارم . بهروز گفت اى ملكه ما را دست دربندست چگونه ترا بكشيم ؟ عين الحيات گفت بدندان حلق مرا بردريد . آن خلق در رباط آمدند .
در آن حالت بهروز با طارق گفت اين دست مرا بريسمان پشمين بستهاند ، يك بار بدندان جهدى بكن ، باشد كه گشاده شود . طارق عيار دندان پيش آورد بدندان بند بهروز را مىگشود . از بيم جان اگر بجاى آن ريسمان « 1 » زنجير پولاد بودى ، كه ببريدى . تقدير خداى تعالى چنان بود كه ايشان بدست آن كافران نيفتند .
طارق عيار آن مبارز تيزدندان ، آن بند كه بر دست بهروز بود ببريد . به حكم خداى تعالى بهروز از آن بند خلاص شد . آن روز نام طارق طارق تيزدندان شد .
راوى داستان روايت كند كه چون بهروز عيار از آن بند خلاص شد ، در حال عين الحيات را و سيف الدوله و طارق و سياوش را از بند خلاص كرد . در آن حالت هلال عيار با آن سرهنگان بر در آن حجره رسيدند و تدبير گشودن در حجره ميكردند .
گويند كه آن حجره را دريچهيى بود . بهروز بر آن دريچه بالا رفت . در عقب آن رباط خرابهيى بود ، خاك بسيار با كاه بسيار توده كرده بودند ، از براى عمارت رباط .
بهروز با عين الحيات گفت اى ملكه دست به من ده . عين الحيات را بالا كشيد و از آن طرف بر آن بالاى خاك و كاه فرو گذاشت و طارق عيار را نيز بالا كشيد و گفت اى طارق تو سياوش را بالا كش و زود در عقب من بيا . اين بگفت و در آن خاك جست . قفاى رباط بود و خلق جمله بر در رباط جمع بودند و آن قفا خالى بود ؛ و
هامش
( 1 ) - در اصل : ريسمان دگر .