پادشاهى بقاباد . اگر كسى قاتلان شاهنوش را بگيرد و دست و گردن بسته به خدمت ربيعاى قيصر بيارد كه تا ربيعا قاتلان فرزند خود را بدان نوعى كه خواهد بزارى زار بكشد ، قيصر روم بدان كس چه انعام كند ؟ قيصر گفت هركس كه اين كار بكند و قاتلان فرزند مرا بدست من بدهد ، من يك مملكت به دو ببخشم و او را در حضرت خود قربت بدهم و به نقدا دويست هزار دينار زر نقدش بدهم . آنكس كيست ؟ هلال گفت آنكس منم كه استقبال عياران ايران رفتم . بهروز عيار را با طارق عيار و سياوش و پادشاه ملاطيه ، سيف الدوله و عين الحيات ، اين جمله را گرفتم و آوردم . آمدم كه اول از ملك خلعت بستانم و بعد از آن ايشانرا به حضرت آورم .
قيصر عظيم خرم شد و گفت اى هلال دلم را خرم كردى . اگر اين سخن كه مىگويى راست باشد يقين بدانك سرت از گردون بگدرانم . گفت بتاج و تخت تو سوگند كه راست مىگويم . اين جمع را كه گفتم جمله گرفتهام و در فلان رباط دربند كردهام . ملك سرهنگى چند را امر كند تا با من بيايند كه من هماكنون جمله را دست بسته به حضرت بيارم . قيصر شاد شد و حكم كرد كه برويد ! شاه سرور يمنى چون اين بشنيد عظيم ملول شد كه دختر وى در آن ميان بود . با خود گفت اين حرامزاده خدمتكار منست ؛ چون چنين كارى كرد ، با من ميگفت و عين الحيات را پيش من مىآورد . اكنون اين رسوايى را كجا برم ؟ به جهت اين دختر ناموس صد ساله بر باد رفت . با فرزندان گفت كه شما نيز برويد و نوعى كنيد كه عين الحيات را در خلوت بهر نوعى كه توانيد هلاك گردانيد . شاه شجاع و شاه حارث و شاه اسد برخاستند . از سرهنگان پاىتخت تا هزارى برخاستند و روانه شدند . خبر در شهر افتاد كه عياران سپاه ايرانرا گرفتهاند و خلق قيصريه از صد هزار افزونتر در عقب ايشان روانه شدند .
غوغا از خلق برآمد ، راهها گرفتند ، زن و مرد قيصريه خبردار شدند ، ميگفتند كه عين الحيات نيز در آن ميانست ، گويا كه با عين الحيات چه كنند ؟ بكشند او را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٣٠