ايرانم ، خويش من در روم چه مىكند ؟ بهروز گفت من ميدانم كه آنكس كيست كه اين شفقت در حق ما كرد . اما اگر بگويم شما عظيم بخواهيد ترسيدن ، كه تا اكنون اميد حياتى بود ، اكنون هيچ اميد نماند كه بزارى زار ما را بخواهند كشتن . دريغ كه خيلى زحمت كشيديم و رايگان بهلاك آمديم و فيروز شاه بمراد نرسيد .
ايشان كه اين سخن بشنيدند ، گفتند اى عيار بارى اين كس كيست كه اين زر داد و ما را بخريد ؟ بهروز گفت آنكس هلال عيار [ است ] كه در آن حالت كه ما را بر سر پول قيصريه آوردند ، هلال عيار بر سر پول ايستاده بود ؛ ما را بديد و بشناخت و زرى چند داد و ما را بخريد . هماكنون پيش قيصر خواهد رفتن كه من عياران سپاه ايرانرا گرفتهام و صد هزار دينار خواهد استادن و ناموسى خواهد كردن كه عياران را من گرفتم ، دريغ جملهء سعى ما ضايع شد ! ايشان كه اين بشنيدند جمله ملول شدند و طمع از خود برداشتند . عين الحيات مىگريست كه واى برسوايى من ، كه من در ميان دوست و دشمن رسوا شدم ! عياران گفتند اى ملكه ترا نكشند كه پدرت شاه سرور است و برادران دارى . اما واى بر ما كه بر ما آب نخورند كه پسر قيصر روم را ما كشتهايم . هريك تضرعى و زارى مىكردند اما از گردش افلاك بىخبر بودند كه در پس پردهء جهان هزار شعبدهبازى هست كه هيچ فهمى بدان نمى [ رسد ] كه عاقلان روزگار گفتهاند ، بيت :
هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنانك در آيينهء تصور ماست
و در حكمت خداى تعالى حكمت بزرگ آنست كه در نوميدى اميدها ميدهد .
در نوميدى هزار اميد است * پايان شب سيه سفيدست
ايشان در گريه و زارى - اما راوى سمر « 1 » و قايل خبر روايت مىكند كه هلال عيار چون زر بداد و ايشانرا از شهر قيصريه گسيل كرد ، بعد از آن در وثاق خود آمد و خود را بياراست . مثل آنك كسى از جايى بكارى رفته باشد و آن كار را تمام كرده باشد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : ثمر .