بوديم ، اين جمع بىاختيار از ميان بيشه بيرون آمدند . ازيشان سؤال كرديم كه شما چه كسانيد ؟ جواب مخالف دادند ، خواستيم كه ايشانرا بگيريم . با ما جنگ كردند . غريبى در ميان ما بود ، بدست ايشان كشته شد . ما غلبه بوديم و خيلى زحمت كشيديم و هر پنج ايشانرا گرفتيم و بديوان قيصر آوردهايم . اگر عيارانند از براى قيصر روم كارى كرده باشيم ، و اگر عياران نباشند ما خون خود طلب كنيم . هلال عيار گفت اى شيرمردان معلوم دانيد كه اين جوانان عياران نيستند كه ايشانرا مىشناسم . درين ميانه يكى خويش منست . اگر شما بديوان قيصر رويد ربيعاى قيصر در عزاى فرزند است ، پرواى هيچ ندارد و اگر ايشانرا بكشند بشما هيچ نرسد . چون يكى خويش منست ، من شما را هريك هزار دينار زر بدهم ، شما زر بستانيد و همين لحظه بدر رويد . بولايت خود رويد و بگوييد كه ايشانرا بديوان قيصر برديم و سپرديم و آمديم .
ايشان كه نام زر شنيدند ، خرم شدند . و بزر راضى شدند . هلال عيار ايشانرا بوثاق خود برد و هفت هزار دينار زر بديشان بداد . ايشان زر بستدند و رو بر در رباط نهادند و آن يار خود را گفتند كه بيا تا برويم كه اين بنديانرا خويشى « 1 » درين شهر پيدا شد . بهر سرى هزار دينار بما داد ، اكنون ميرويم ، بيا تا برويم . آنكس گفت مرا جامه در آن [ حجره ] مانده است ، بيرون آرم . در آن حجره را برگشود و در آن حجره درآمد تا جامهء خود را بدرآرد . بهروز عيار گفت اى شيرمرد چونست كه ما را بديوان قيصر نمىبريد ؟ آنكس گفت كه شما را بخويش شما فروختيم .
هريكى را از ما هزار دينار بداد . ما ميرويم و كليد حجره به دو مىدهيم كه بيايد و شما را خلاص كند . اين بگفت و بدر رفت . بهروز گفت اى طارق ترا درين شهر هيچ خويشى هست كه ما را بهزار دينار بخرد ؟ طارق گفت من هرگز اين شهر را نديدهام ، خويشاوند از كجا دارم ؟ مگر سياوش را باشد . سياوش گفت كه من از
هامش
( 1 ) - در اصل : خيشى .