قيصر روم اين سر راه داريم كه هركه بدين راه بگذرد ، اگر نشناسيم بگيريم و بديوان ببريم . اگر شما عيارانيد جزاى شما را بدهند و اگر عياران ايران نباشيد بگذارند تا برويد . طارق گفت اى جوانمردان ما مردم غريبيم و قيصر در غضب است . فرزند او را عياران كشتهاند . مبادا كه بر ما غضب كند و بظلم كشته شويم ، خون ما در گردن شما باشد . كرم كنيد و دست از ما بازداريد و ما را مبريد .
در ميان ايشان مردى بود عاقل . گفت اى ياران ، اين قوم را بگيريد كه در سخن ايشان حيل است ، كه ايشان ميگفتند كه ما بپاى تخت قيصر بداد مىرويم .
اكنون كه شما مىگوييد كه شما را مىبريم ، شفاعت مىكنند كه ما را مبريد .
معلوم مىشود كه در سخن ايشان حيلى هست . گفتند راست گفتى . قصد آن كردند كه ايشانرا بگيرند . عياران دست نمىدادند . بناكام جنگ كردند . در ميان ايشان مرد غريبى بود ، بدست سياوش بقتل آمد . چون ايشان غلبه بودند و آبادانى نزديك بود ، خيلى خلق جمع شدند تا عاقبت ايشانرا بگرفتند و بربستند و هفت كس اختيار كردند . آن عيارانرا با سيف الدوله و عين الحيات را بسته رو به شهر قيصريه نهادند و روانه شدند .
بهروز عيار گفت كه جانرا وداع كنيد كه بزارى زار كشته خواهيم شدن . ما خود مردانيم ، ما را از كشتن و بستن عيبى و عارى نيست . اما دريغ از عين الحيات كه عظيم رسوايى برو خواهد آمدن . عين الحيات گفت اى عياران من خون خود را بر شما حلال ميكنم . مرا اينجا بكشيد تا بدين رسوايى مرا به شهر قيصريه نبرند .
بدان علامت ايشانرا مىبردند . هرچند كه آن عياران در آن راه تدبير كردند هيچ فايده نكرد . اما شهر نزديك بود . آن روز برفتند و شبانهاش در راه بازماندند .
اول روز دوم بود ، بر در شهر رسيدند . شهر قيصريه پيدا شد . روايت كردهاند كه پلاس سياه از در دروازه آويخته بودند كه خلق شهر در عزا بودند .
راوى گويد كه در آن صباحان هلال عيار از شهر بيرون آمده بود . در بيرون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٥