شهر قيصريه پولى بود كه رودخانهء آب از زير آن ميگذشت . هلال در اول روز بر سر آن پول ايستاده بود و در انديشهء آن بود كه عظيم كارى بود كه عياران ايران كردند . پسر قيصر را بكشتند و قلعهء ازمير را گرفتند . اگر عين الحيات بسپاه ايران ميرسد ، ديگر هيچ امكان ندارد كه توان او را از آنجا بيرون آوردن . چون كنم ؟ اگر من بطلب اين كار ميروم من يك وجودم و ايشان غلبهاند ، و من تنها حريف نخواهم بودن . درين انديشه بود كه ناگاه نظرش بر راه افتاد . جمعى را ديد كه مىآمدند و پنج كس را دست بسته مىآوردند . در ميان ايشان يكى سياهى ديد . هلال نيك نگاه كرد . اول نظرش بر بهروز عيار افتاد و در عقب او طارق عيار بسته ، هردو را بشناخت و در عقب او سياوش نقاش و در عقب ايشان عين الحيات و در عقب او شاه سيف الدوله . همه را بشناخت . گفت اين سياه كيست چون نيك نگاه كرد دانست كه عين الحيات است . گفت اين جمع جمله گرفتار شدهاند ولى اين كسان كه اين عيارانرا گرفتهاند ، گويا ايشان را نمىشناسند كه اگر مىشناختندى بشاشت ايشان زياده از اين مىبود . مرا نوعى مىبايد كردن كه اين عيارانرا از دست اينها بدر برم تا اين كار بنام من برآيد كه عيب تمام باشد كه با وجود عيارى من اين كار بنام ديگرى برآيد . خود را كشيد و در گوشهيى بايستاد تا آن جمع عياران ايرانرا بگذرانيدند . گويند كه بيرون شهر قيصريه « 1 » رباطى بود ، ايشان در آن رباط درآمدند و در طبقهء بالا حجرهيى بود ، آن پنج وجود را در آن حجره دربند كردند و در حجره را بربستند و يكى را بر در آن حجره بازداشتند . با يكديگر گفتند كه ما اول بر در ايوان قيصر رويم و خبرى معلوم كنيم . بعد از آن اين جمع را بسته بر در ايوان بريم . چون ايشان روانه شدند .
هلال سر راه بر آن قوم گرفت و سلام كرد . بعد از آن گفت اى ياران اين جمع را [ كه ] گرفتهايد چرا « 2 » گرفتهايد ؟ گفتند ما به حكم قيصر روم فلان سر راه گرفته
هامش
( 1 ) - در اصل : اسكندريه .
( 2 ) - در اصل : و چرا .