گرفتهاند و هنوز بسپاه خود نرسيدهاند و نگدشتهاند . سر راهها بگيريد و شب و روز بيدار و هوشيار باشيد كه قيصر حكم كرده است كه هركه عياران ايرانرا بيارد هرچه خواهد بدهم و ملكى از روم بدهم . هركجا كه راهى و عبورى بود بگرفتند و خلق مملكت شب و روز بر سر راهها مىبودند . قيصر در عزا بود .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف بهروز عيار و سياوش نقاش و طارق عيار و شاه سيف الدوله و عين الحيات در آن راههاى تنگ و كوه و بيشه بشب تاريك مىرفتند . گاه در بيشه و گاه در كوه . بروز در درها و غارها پنهان مىشدند و بشب ميرفتند . هرچند كه آن عياران جهد مىكردند ، اما بجد و جهد تقدير خداى تعالى را نتوان گردانيدن ، كه چون قضاى خداى تعالى رسيد ، هيچ كس تدبير آن نتواند كردن . تقدير خداى تعالى چنان بود كه شب تاريك بود و ميان بيشه و كوه ، و ابر سياه بالاى آن بيشه درآمده بود ، و آن عياران در آن شب بسيار زحمتى كشيده بودند ، وقت سحرى بود . از ناگاه بىاختيار بر سر راهى رسيدند كه در آن موضع خيلى خلق در كمين نشسته بودند كه آن پنج وجود رسيدند . از راه بىراهه بيرون آمدند . آن خلق از يمين و يسار بيرون جستند و ايشان را در ميان گرفتند . از هر طرفى نعره بريشان زدند كه هى چه كسانيد ؟ از كجا آمدهايد و بكجا ميرويد كه از راه بىراه بيرون آمديد ؟ آن عياران متحير شدند .
مىتوانستند كه جان خود بدر برند ، اما به جهت عين الحيات و سيف الدوله نتوانستند رفتن . گفتند مردم غريبيم و تاجر . درين راه كه مىآمديم جمعى سواران بما رسيدند .
مگر عياران سپاه ايران شاهنوش را كشتهاند . تن مردهء او را بقيصريه مىبردند .
از آن جمع جمعى بما رسيدند و آنچه داشتيم از ما ببردند . اكنون بپاىتخت قيصر روم بداد ميرويم كه داد زنيم . چون مردم غريبيم راه نمىدانيم . بىاختيار درين بيشه گم شديم . امشب همه شب سرگردان بوديم . اين لحظه از بيشه بيرون آمديم . ايشان گفتند اگر شما نرويد ما شما را بقيصريه خواهيم بردن كه ما به حكم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٤