در خاك بغلطيد و خاك بر سر كرد و بر سر و روى مىزد كه اى جان پدر اين چه خوارى « 1 » و زارى بود كه با تو كردند و ترا بزارى تمام از براى دختر سرور يمنى بكشتند . كاشكى قدم شوم يمنيان بملك و مملكت من نمىرسيد . اى واى بر جان و جوانى تو ! هيچ فايده نيست ، چكنم ؟ چه چاره سازم ؟ چه تدبير كنم ؟ چندان بر خود زد كه از خود برفت . چون به خود آمد امرا تسلى ميكردندش ، اما درد فرزند عظيم بر جان او اثر كرده بود ، مىگريست و مىناليد و مىزاريد و تضرع مىكرد ، زن و مرد و خلق شهر جمله در گريه و زارى بودند . چون فايدهيى نكرد عاقبت شاهنوش را در خاك كردند و قيصر در جامهء سياه رفت . تا هفت شبانهروز قيصر با جملهء امراى پاىتخت با جملهء خلق در عزا بودند .
بعد از هفت شبانهروز كه عزا داشتند ، قيصر گفت آنكسانى كه با فرزند من رفته بودند ، طلب كنيد كه بپرسم كه فرزند دلبند مرا كه كشته است و بر جان و جوانى او رحم نكرده است . ازيشان جمعى را بياوردند و احوال سؤال كردند .
ايشان گفتند كه ما تا بپاى فلان كوه رسيديم . شاهزاده در عيش و در نشاط بود . گفت تا سه روز اينجا عيش خواهيم كردن . روز دوم برخاستيم ، چه ديديم ؟ شاهزاده را ديديم سر از تن جدا كرده بودند ! چندانك طلب كرديم نيافتيم . قيصر گفت آيا اين كار كه كرده باشد ؟ طمطام وزير گفت اين كار كار عياران ايرانست كه به جهت عين الحيات اين كار كردند . تا اين عروسى باطل شود و اين همه بلا به جهت اين دختر است . اكنون حاضر باشيد كه عياران در قلعهء ازمير مدخل نكنند . قيصر گفت من انگشترين خود را بشاهنوش داده بودم كه او را در قلعه راه دهند .
انگشترين خود را بشاهنوش ازين سبب داده بودم . انگشترين را نيز بردهاند .
زينهار كه كسى را بقلعهء ازمير بفرستيد تا كوتوال را بگويد كه حاضر باشد .
قيصر درين سخن بود كه حاجبى از در بارگاه درآمد و خدمت كرد و گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : خارى .