عين الحيات بكنار چشمهء آب رفت و چنانكه سياوش نقاش گفته بود چنان كرد ، و در آفتاب بنشست تا سياه شد ، بعد از آن پيش عياران آمد . گفتند اكنون بغلامان مىمانى . قدرى چربى در آن رنگ ماليدند تا براق شد . بعد از آن موى او را در زير دستار كردند و جامهيى برسم غلامان در بر او كردند ، و عياران صورت بدل كردند و صورت شاه سيف الدوله را تغييرى عظيم دادند . گفتند اكنون به راه راست نمىبايد رفتن ، بلك بشب مىبايد رفتن و به راه كوه و دره مىبايد رفتن ، باشد كه جان خود را از اين ورطهء بلا بدر بريم . اين بگفتند و روانه شدند . هرچند كه عين الحيات هرگز پياده نرفته بود ، اما بناكام نرم نرم بپاى او مىرفتند و بيشتر اوقات بشب ميرفتند و از خلق و آبادانى احتراز مىكردند .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه از آن طرف آن جمع كه با شاهنوش بودند تن مردهء او را برداشتند و گريان و نالان رو به شهر قيصريه نهادند . بهرجا كه ميرسيدند همين خبر ميگفتند كه شاهنوش پسر قيصر روم را عياران ايران بكشتند . سر راهها را بگيريد ، باشد كه قاتلان شاهنوش را بدست آريد . غوغا در مملكت و ولايت روم افتاد ، تا عاقبت اين خبر بقيصريه رسيد . خلق قيصريه بشنيدند و غوغا و جوش و خروش برآوردند تا عاقبت اين خبر بقيصر رسيد كه پسرت را بكشتند .
ربيعاى قيصر چون خبر قتل فرزند بشنيد ، به غير از يك پسر نداشت ، تاج از سر بينداخت و خود را بر خاك انداخت . جملهء شاهان از وليد بن خالد و سرور يمنى و سكندر شاه و مسروق بن عتبه با جملهء امراى تخت بيكبار سرها برهنه كردند و كنيزكان مويها ببريدند و در ميان شال و پلاس رفتند . بازارها را برچيدند و خاك و خاكستر در پاىتخت ريختند و شال سياه از در ايوان قيصر درآويختند و بعزاى شاهنوش مشغول شدند . چون تن كشتهء شاهنوش را در شهر درآوردند جملهء امرا و خلق شهر با زن و مرد و شاه و گدا استقبال تن كشتهء شاهنوش كردند . چون قيصر رسيد ، پسر را ديد بزارى زار سر بريده ، و تن او در ميان خون غلطيده ؛ قيصر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢١