چون بود ؟ آنچنانكه بود با جوجاب بگفتند . جوجاب دريغ بسيار خورد ، اما فايدهيى نبود . گفت مرا زود بايد پيش قيصر رفتن و اين خبر را به دو بايد رسانيدن كه عياران سپاه ايران چه كردند . اين كار از كه برآيد ! پس آن زنانرا در كشتى درآورد و از آن آب دريا بگذرانيد . در آن حوالى آبادانى بسيار بود . آن زنان آنجا برفتند اما جوجاب راه قيصريه در پيشگرفت . بهرجا كه مىرسيد اين خبر را ميگفت جمله از آن خبرها عجب مانده بودند . آوازهء مرگ شاهنوش خود شنيده بودند ، چون شنيدند كه قلعهء ازمير را گرفتند و كارى چنين كردند ، سدهاى راه را گرفته بودند و در جستوجوى بودند تا اين خبر بقيصر كى رسد .
اما راوى داستان گويد كه چون عياران چنين كارى كردند و از آب گذشتند ، و روى بر كوه نهادند ، اول روز بود كه بر كنار چشمهيى رسيدند . آنجا اندكى قرار گرفتند . بهروز گفت اى جوانمردان كارى كرديم عظيم ، اما كار بر ما مشكل شد .
اول آنك خبر شاهنوش همهء روم گرفته است . البته در طلب ما خواهند بودن .
بسربار قلعه نيز گرفتيم ؛ و عين الحيات از آفتاب مشهورترست ، و شاه سيف الدوله را نيز مىشناسند ، چون خواهيم رفتن ؟ طارق گفت اول صورتها را مبدل بايد كردن كه اگر كسى بما برسد ما را نشناسد ، و ديگر به راه راست نمىبايد رفتن ، تا جهد داريم بىراه رويم . هرچند كه غريب اين دياريم اما ناچارست . حاليا بجان بكوشيم باشد كه يزدان راست آرد . بهروز گفت چنين كنيم . صورت عين الحيات را چون تغيير دهيم ؟ سياوش نقاش گفت صورت عين الحيات را بهر نوعى كه بگردانيم بشناسند ، مگر او را سياه كنيم و بگوييم كه غلام ماست . گفتند به غير از اين هيچ تدبيرى نيست . چون سياوش نقاش بود اين رنگها را نيك ميدانست . قدرى از آن رنگ سياهى به عين الحيات داد و گفت اى ملكه ترا بكنار آب بايد رفتن ، اين رنگ كه من به تو مىدهم در آب زدن و سر و گردن و روى و سينه و دست و ساعد بدين رنگ ماليدن و يك لحظه در آفتاب نشستن تا اعضاى تو رنگ سياه شود ، باشد كه توانيم ترا بشاهزاده فيروز شاه رسانيدن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٢٠