هريك سخنى ميگفتند . عاقبت همه مدهوش شدند . از عيار و غيره جمله سر در خواب نهادند . بهروز از جاى برجست و قدم در آن خانه نهاد كه آن زنان بودند . جمله بيهوش شده بودند .
بهروز خنجر بركشيد و آن بيست وجود را سر از تن جدا كرد و گفت اى هوهام شتاب مىكردى كه پيغام قيصر زود برسان . اكنون در خوابى ، پيغام بكه برسانم ؟ پيغام اينست و سرش از تن جدا كرد . چون هر بيست را بكشت در سراى زنان آمد و جمله را بربست كه خون زنان ريختن نيكو نيست . چون از آن كارها بپرداخت از آن سراى بيرون آمد . گرد آن قلعه مىگرديد و عين الحيات را مىطلبيد .
روايت كردهاند كه عين الحيات را در غرفهيى بلند دربند كرده بودند ، تنهاى تن و همه روز در فراق فيروز شاه مىگريست . هيچ يارى و مونسى و غمگسارى نداشت . در آن دم نظرش بر بهروز عيار افتاد كه مثل ديوانگان از هر طرف مى - دويد . عين الحيات گفت اين بهروز عيارست . گويا از كجا درين قلعه آمده است و اينجا چه مىكند ؟ در منظره را برهم كشيد ، جرهء در برآمد . بهروز بشنيد ، سر به بالا كرد تا بنگرد كه اين چه آوازست . نظرش بر عين الحيات افتاد كه از آن بالا مى نگريست . خرم شد و گفت اى شاهزاده من ترا طلب مىكنم . عين الحيات انگشت بر لب نهاد يعنى خموش كه كسى نشنود و ترا نبينند . بهروز بخنديد و گفت اى شاهزاده تو ايمن باش كه من كار جمله را تمام كردهام . كمند برانداخت و بالا برآمد و پيش عين الحيات آمد و خدمت كرد و گفت اى شاه خوبان من ترا طلب ميكنم . عين الحيات گفت اى سرور عياران عالم ، درين قلعهء بىفرياد چون آمدى ؟
بهروز حكايت كرد آنچنانكه بود ، و گفت من شاهنوش را كشتم و مهر بستدم و قلعه گرفتم و هوهام كوتوال را با هركه درين قلعه بود جمله را بكشتم و زنان اين قلعه را بربستم . برخيز تا برويم . پس سوهان بنهاد و بند او را ببريد . گفت اى شاهزاده ، هيچ ميدانى كه طهمور و شاه سيف الدوله و شموط كجا دربندند ؟
عين الحيات گفت بلى ميدانم . طعام كه از براى ايشان مىبردند من مىديدم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٧