پيغام ملك را بشب به تو برسانيم و اگرنه اين حكم فرموده بودى ، هم اين زمان پيغام ملك مىرسانيديم و هم در حال مىرفتيم . اما حاليا تا شب مجلس ترا خوش داريم . اين بگفت و برخاست و جام از دست ساقى بستد و گفت ساقى مى - بايد گوينده و زننده باشد و خوش كلمات باشد كه شراب تلخ را به كلمات شيرين او بخورند . اينجام بدست من بده كه امروز مجلس از آن ماست . اين بگفت و بسخن گفتن درآمد . در ميان سخن گفتن ، و جام در دست ، از ميان انگشت پارهيى داروى بيهوشانه در قدح ريخت ، طارق بديد ، گفت بهروز كار خود كرد .
هماكنون اين قوم مدهوش خواهند شدن . طاسى از زر سرخ بود ، بغايت بزرگ ، تا مقدار پنجاه من شراب گرفتى . بهروز بيهوشانه درو تعبيه كرد و جام را درو زد و بركشيد ، يعنى احتياط شراب ميكنم .
قضاى خداى تعالى چنان بود كه در آن دم كنيزكى بيامد و صراحى بياورد و شراب خواست از بهر خاتونان . بهروز اول آن صراحى را پر كرد و در حرم فرستاد .
گفت اكنون تمام ايمن شدم ، اول جام پر كرد و رو بكتوال كرد و گفت اى ملك هوهام اول وظيفه آنست كه اينجام به تو دهم كه كوتوال قلعه تويى . اما من با ياران خود شرطى كردهام كه چون دولتى بيابم اول ايشانرا دريابم . حاليا اين دولتيست كه من يافتهام ، پس اول شراب بياران خود خواهم دادن . بايد كه تو نرنجى . كوتوال گفت ساقى مير مجلس است ، بر تو حكم نيست ، آنچه رضاى تست چنان كن . بهروز آن جام پيش طارق داشت . طارق ميدانست كه در آن بيهوشانه است . گفت اين چه حاليست كه بهروز عيار اول بيهوشانه بما مىدهد ؟ درماند كه چه كند . بهروز اشارتى كرد كه بستان . طارق بستد . بر دم نهاد و بناچار دركشيد .
يكى ديگر پر كرد و بدست سياوش داد . بعد از آن بدست بادرفتار داد . بعد از آن جام را در گردش آورد از كوتوال و غيره هريكى را بنوعى سه جام داد . ايمن شد .
چون لحظهيى برآمد بيهوشانه دريشان اثر كرد . خيالها در پيش نظر ايشان درآمد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١٦